شنبه , ۲۰ آذر ۱۳۹۵
جدیدترین شعرها و مطالب:
خانه » داستان نوجوان

داستان نوجوان

قصه ای از زبان خورشید

index110

به نام خدا آن روز مثل همیشه در آسمان می درخشیدم و به زمین نور می پاشیدم و همه جا را روشن کرده  بودم که امام رضا (ع) را دیدم.چهره ی مهربان و لبخند زیبایش را دوست داشتم.با خوشحالی نگاهش …

ادامه نوشته »

یک روز در چهلستون

کاخ موزه چهلستون

به نام خدا یک روز در چهلستون روزنوزدهم شهریورماه بود که سیزده ساله شدم. پدرم یک پازل سه بُعدی بنای تاریخی چهل ستون را به عنوان هدیه ی تولد، به من داد. او می دانست که من علاقه ی زیادی …

ادامه نوشته »

جادوگر پشيمان

جادوگرشیمان، نوشته ی مهری طهماسبی دهکردی

يكي بود يكي نبود در زمانهاي خيلي دور، در سرزمين ديوها ،جادوگرجواني زندگي مي كرد كه  در جادوگري  استاد بود وقدرت زيادي داشت. ديوها از او راضي بودند، چون تمام كارهاي آنها را با سحر و جادو، خيلي سريع انجام …

ادامه نوشته »

هدیه ی روزپدر

به نام خدا هدیه ی روزپدر دو روز به سیزده رجب مانده،مادر به سپیده گفت:«دخترم،دو روز دیگر روز میلاد علی(ع) و روز پدر است، ما  در این روز به آرامگاه پدرت می رویم و برایش فاتحه می خوانیم،چون این تنها …

ادامه نوشته »

آجیل مشکل گشا

به نام خدا یک روز پنجشنبه مادرم از من خواست تا همراه او به خانه مادربزرگم بروم. گفت که مادربزرگ می خواهد آجیل مشگل گشا پخش کند. پرسیدم برای چی این کار را می کند؟ مادرم جواب داد: وقتی مشکلی …

ادامه نوشته »

سکوت در جنگل(داستان نوجوان)

من، تنها در یک جنگل انبوه، زیر یک درخت افتاده بودم. فکر می کردم تازه از خواب بیدار شده ام. برخاستم و به دور و برم نگاه کردم. هیچ کس آنجا نبود. جنگل انبوه پر از سکوت بود. هیچ صدایی …

ادامه نوشته »

نمازگزاران پرحرف

به نام خدا روزی روزگاری چهار مرد برای تجارت راهی سفر شدند. کاروان آنها از جاده های پر پیچ و خم میان کوه ها و دره ها می گذشت و پیش می رفت. کاروانیان قبل از غروب خورشید به شهری …

ادامه نوشته »

پیرزنی که توبه کرد

به نام خدا روزی روزگاری در شهری پیرزن جادوگری زندگی می کرد که هیچ شباهتی به جادوگرها نداشت. نه دماغش دراز بود و نه کلاه و جارو و چوب دستی جادوگری داشت. صورتش گرد و سفید و با مزه و …

ادامه نوشته »

پیرمرد دانا

به نام خدا بچه های عزیز،مطمئنم که همه ی شما پدربزرگ ها و مادربزرگ هایتان را دوست دارید و به آنها احترام می گذارید.آنها مهربان و صاحب تجربه هستند و می توانند راهنمایان خوبی برای جوان ترها باشند.این داستان هم …

ادامه نوشته »

تيرهاي شيطان

به نام خدا  در يك روز سرد زمستان ، شيطان با همسرش به زمين آمد تا انساني را بيابد و او را  گمراه کند. او و همسرش به دهكده اي رفتند كه مردمي ساده و زحمتكش داشت. آنها به يك …

ادامه نوشته »