<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>ترانه های کودکان</title>
	<atom:link href="http://tkoodakan.net/feed" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://tkoodakan.net</link>
	<description>شعر و سرود و داستان برای کودکان و نوجوانان</description>
	<lastBuildDate>Thu, 17 May 2012 04:23:28 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.2.1</generator>
		<item>
		<title>اختراع(۲)</title>
		<link>http://tkoodakan.net/%d8%a7%d8%ae%d8%aa%d8%b1%d8%a7%d8%b92</link>
		<comments>http://tkoodakan.net/%d8%a7%d8%ae%d8%aa%d8%b1%d8%a7%d8%b92#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 17 May 2012 04:20:51 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مهری طهماسبی دهکردی</dc:creator>
				<category><![CDATA[مطالب علمي]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://tkoodakan.net/?p=1002</guid>
		<description><![CDATA[در این قسمت هم چند اختراع دیگر را به شما معرفی می کنم. این روزها تعداد افراد عینکی کم نیست. بسیاری از مردم به علت هایی مثل دوربینی ،نزدیک بینی،آستیگمات،پیرچشمی از عینک طبی استفاده می کنند.عده ای هم برای محافظت از چشمانشان در برابر اشعه ی خورشید عینک های آفتابی می زنند.عینک هایی هم هست [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify; padding-left: 60px;">در این قسمت هم چند اختراع دیگر را به شما معرفی می کنم.</p>
<p style="text-align: justify; padding-left: 60px;" dir="rtl"><span style="font-family: times new roman, times, serif; font-size: medium;">این روزها تعداد افراد عینکی کم نیست. بسیاری از مردم به علت هایی مثل دوربینی ،نزدیک بینی،آستیگمات،پیرچشمی از عینک طبی استفاده می کنند.عده ای هم برای محافظت از چشمانشان در برابر اشعه ی خورشید عینک های آفتابی می زنند.عینک هایی هم هست که موقع جوشکاری یا شنا یا کار در معدن و کارگاه و کارخانه از آنها استفاده می شود. آیا تاکنون فکر کرده اید که اولین <strong>عینک</strong> چطور ساخته شد و چه کسی از آن استفاده نمود؟</span></p>
<p style="text-align: justify; padding-left: 60px;" dir="rtl"><span style="font-family: times new roman, times, serif; font-size: medium;">مردم در زمان های گذشته از بلوروسنگ های قیمتی به عنوان <strong>ذره بین</strong> استفاده می کردند.<strong>اولین عینک های طبی</strong> در قرن سیزدهم.م. و در کشور <strong>ایتالیا</strong> ساخته شدند.شیشه گران در هنگام کار بر روی شیشه های منحنی با ضخامت های متفاوت،دریافتند که این شیشه ها اشیاء را نزدیکتر نشان می دهند.این فکر موجب شد آنان اشیاء را به عدسی تبدیل کنند و با استفاده از سیم،دو عدسی را به یکدیگر متصل نمایند.قدیمی ترین ذره بین که متعلق به ۷۰۰ سال پیش از میلاد مسیح است،در خرابه های کشور آشور پیدا شد. احتمالاً آشوریان  باستان از این ذره بین کریستال شفاف برای جذب نور خورشید و روشن کردن آتش استفاده می کردند.</span></p>
<p style="text-align: justify; padding-left: 60px;" dir="rtl"><strong><span style="font-family: times new roman, times, serif; font-size: medium;"> یک فیزیکدان ایتالیایی نیز در قرن هیجدهم اولین عینک دسته دار را اختراع کرد.</span></strong></p>
<p style="padding-left: 30px;" dir="rtl"> </p>
<p style="padding-left: 30px;" dir="rtl"><strong><span style="font-family: times new roman, times, serif; font-size: medium;">انواع عینک</span></strong></p>
<p style="padding-left: 30px;" dir="rtl"><strong><span style="font-family: times new roman, times, serif; font-size: medium;"><span style="font-family: Times New Roman; font-size: medium;"><img src="http://images.europeancarweb.com/firstlook/0701_ec_03_z+ferrari+sun_glasses.jpg" alt="عینک" width="285" height="359" align="baseline" border="0" hspace="0" /></span></span></strong></p>
<p style="padding-left: 30px;" dir="rtl"><span style="font-size: medium;"><span style="font-family: times new roman, times, serif;"><strong>عینک فلزی:</strong>این عینک  بدون دسته دارای فنری بود که بر روی بینی قرار می گرفت.</span></span></p>
<p style="padding-left: 30px;" dir="rtl"><span style="font-size: medium;"><span style="font-family: times new roman, times, serif;"><strong>عینک دسته  بلند:</strong>این عینک یک دسته  ی بلند داشت که بر روی آن نقوش مختلفی طراحی  گردیده بود.</span></span></p>
<p style="padding-left: 30px;" dir="rtl"><span style="font-size: medium;"><span style="font-family: times new roman, times, serif;"><strong>عینک دسته دار</strong>:اولین عینک دسته دار که دسته های آن  در پشت گوش قرار می گرفتند،در قرن هیجدهم و در انگلستان ساخته شد.</span></span></p>
<p style="padding-left: 30px;" dir="rtl"><span style="font-size: medium;"><span style="font-family: times new roman, times, serif;"><span id="more-1002"></span></span></span></p>
<p style="padding-left: 30px;" dir="rtl"><span style="font-family: times new roman, times, serif; font-size: medium;"> </span><span style="font-family: times new roman, times, serif; font-size: medium;">حالا می خواهیم بدانیم<span style="color: #006633;"> <strong>آینه</strong></span> چگونه ساخته شد؟بشر اولیه تصویر خود را در آب مشاهده می کرد.سال ها بعد از سنگ  آتشفشانی که رنگ سیاه و شفافی داشت به عنوان آینه استفاده کرد.اما آب و سنگ تصویر روشنی رامنعکس نمی کردند.انسان به تدریج آموخت که با صیقل دادن فلز می تواند سطح آن را شفاف کند. پس از آن آینه های برنزی ساخته شد. برنز فلزی است که از ترکیب قلع و مس به دست می آید.این فلز به وسیله  ی تمدن های اولیه ساخته شد. کارگرانی که با فلزات مختلف سروکار داشتند،دریافتند که اگر تکه ای از برنزرا کاملاًصاف و صیقلی کنند می توان از آن به عنوان آینه استفاده کرد.امروزه نیز آینه ها با استفاده از شیشه و روکش نقره ساخته می شوند.</span></p>
<p style="padding-left: 30px;" dir="rtl"><span style="font-family: times new roman, times, serif; color: #ff0000; font-size: medium;">اولین آینه</span></p>
<p style="padding-left: 30px;" dir="rtl"><span style="font-family: times new roman, times, serif; font-size: medium;">در سال ۱۵۰۸ .م. شیشه گران ونیزی آینه ای اختراع کردند که از شیشه ساخته شده بود. آنها پشت شیشه را با قلع و جیوه پوشاندند و بدین ترتیب ،تصویر خود را به طور کامل و شفاف در آن دیدند.</span></p>
<p style="padding-left: 30px;" dir="rtl"><span style="font-family: times new roman, times, serif; font-size: medium;">سازندگان ونیزی شیوه  ی ساخت این آینه ها را مانند راز بین خود نگه داشتند. در سال۱۸۴۰ .م. پوشش نقره ای جایگزین ترکیب قلع و جیوه گردید.امروزه نیز از این روش برای ساخت آینه استفاده می شود.</span></p>
<p style="padding-left: 30px;" dir="rtl"><strong><span style="font-family: times new roman, times, serif; font-size: medium;"> </span></strong><strong><span style="font-family: times new roman, times, serif; color: #3300ff; font-size: medium;">مداد</span></strong></p>
<p style="padding-left: 30px;" dir="rtl"><strong><span style="font-family: times new roman, times, serif; color: #3300ff; font-size: medium;"><strong><img src="http://www.eforosh.com/pics/3893_1194540196.jpg" alt="مداد" width="300" height="125" align="baseline" border="0" hspace="0" /></strong></span></strong></p>
<p style="padding-left: 30px;" dir="rtl"><span style="font-family: times new roman, times, serif; font-size: medium;">اختراع دیگری که به آن می پردازم ،<strong>مداد</strong>است.همین مدادی که در دستان شماست و باآن مشق هایتان را می نویسید.در زمان های قدیم که هنوز مداد اختراع نشده بود،مردم از انگشتان خود یا از ساقه های نی توخالی برای نوشتن استفاده می کردند.پس از آن نیز استفاده ازساقه ی پر یا دُم غاز برای نوشتن رواج داشت.آنها درهنگام نوشتن،سر ساقه های پر را تیز می کردند و آن را در جوهر فرو می بردند.</span></p>
<p style="padding-left: 30px;" dir="rtl"><span style="font-family: times new roman, times, serif; font-size: medium;">با کشف گرافیت که ماده ای نرم و شبیه زغال است،کار نوشتن بسیار آسان گردید.این ماده در اثر مصرف تغییر شکل می داد.از این رو،مردم  به صورت های مختلفی از آن استفاده<br />
می کردند. یکی ازاین روش ها آن بود که یک رشته نخ را به دورگرافیت می بستند تا استفاده از آن  آسان تر گردد.مداد سال ها بعد از کشف گرافیت ساخته شد.</span></p>
<p style="padding-left: 30px;" dir="rtl"><span style="font-family: times new roman, times, serif; font-size: medium;">در سال ۱۵۶۴٫م. رسوبات گرافیت خالص در انگلستان کشف شد.این ماده برای نوشتن مناسب بود اما استحکام آن کم بود و به آسانی می شکست.</span></p>
<p style="padding-left: 30px;" dir="rtl"><span style="font-family: times new roman, times, serif; font-size: medium;">در سال ۱۷۹۵٫م. یک شیمیدان فرانسوی به نام«<strong><span style="color: #ff0000;">نیکولاس جکوز کونته</span></strong>»گرافیت را با خاک رس و گوگرد مخلوط کرد و آن را در کوره حرارت داد و بدین ترتیب ،صدها میله ی گرافیت درست کرد.«<span style="color: #ff0000;">ویلیام مونرو</span>» امریکایی نیز میله های گرافیت را در میان پوششی از چوب قرار داد و بدین ترتیب مداد ساخته شد.</span></p>
<p style="padding-left: 30px;" dir="rtl"><span style="font-family: times new roman, times, serif; color: #0000ff; font-size: medium;">درجه ی سختی مداد</span></p>
<p style="padding-left: 30px;" dir="rtl"><span style="font-family: times new roman, times, serif; font-size: medium;">کارخانه های سازنده ی مداد اغلب درجه ی سختی مداد را با استفاده از حروف معینی بر روی آن درج می کنند.حرفH نشان دهنده ی سختی و حرف B معرف سیاهی و نرمی مداداست.بنابراین حروف HBنشان دهنده ی یک مداد معمولی است.۶H مدادی بسیار سخت و ۶Bمدادی بسیار نرم و سیاه است.</span></p>
<p style="padding-left: 30px;" dir="rtl"><span style="font-family: times new roman, times, serif; font-size: medium;">تا اینجا به چند اختراع ساده و در عین حال مهم اشاره کردیم.اگر به دور و برمان نگاه کنیم می بینیم که هدف از اختراع تمام این وسایل،راحتی و آسایش انسان هاست.چرخ گوشت،جاروبرقی ،همزن برقی،آب میوه گیری و صدها وسیله ی برقی دیگر بعد از اختراع الکتریسیته ساخته شدند و دراختیار همه ی مردم قرار دارند. امروزه  دیگر مردم مجبور نیستند برای شستن لباس وقت زیادی صرف کنند. ماشین لباسشویی به راحتی لباسها را می شوید.یخچال مواد غذایی را تازه و سالم نگه می دارد.با وجودآسانسور در ساختمان های بلند،دیگر کسی مجبور نیست پله های زیادی را بپیماید و پادرد بگیرد.شبهای تاریک با لامپهای جورواجور مثل روز روشن<br />
می شوند. اما آیا تمام اختراعات در خدمت آسایش و امنیت  انسان قرار دارند یا اینکه اختراعاتی هم هستند که به انسان آسیب می رسانند و حق حیات و حق سالم  زیستن را از او می گیرند؟حتماً متوجه منظورم  شده اید. به وسایلی چون تانک و زره پوش  و بمب افکن و تفنگ اشاره می کنم که برای جنگ و کشتار به کار می روند و همیشه پس از یک جنگ،صحنه های دلخراشی ازبه خاک و خون کشیده شدن آدمهای بی گناه و بی دفاع رامی بینیم که قربانی جنگ و دشمنی بین دولتها شده اند.افراد معلولی که جنگها سلامتی آنها راگرفته است،در سراسر دنیا زیادند.پس بیایید همه با هم دعا کنیم که در کنار گسترش علم و دانش و فناوری،ایمان و اخلاق هم رشد یابد و انسان ها به درجه ای از رشد معنوی برسند که دیگر نیازی به استفاده از سلاح های مخرب برای کشتن همنوعان خود نداشته  باشند. به امید آن روز.</span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://tkoodakan.net/%d8%a7%d8%ae%d8%aa%d8%b1%d8%a7%d8%b92/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>اختراع(۱)</title>
		<link>http://tkoodakan.net/%d8%a7%d8%ae%d8%aa%d8%b1%d8%a7%d8%b91</link>
		<comments>http://tkoodakan.net/%d8%a7%d8%ae%d8%aa%d8%b1%d8%a7%d8%b91#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 17 May 2012 04:17:38 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مهری طهماسبی دهکردی</dc:creator>
				<category><![CDATA[مطالب علمي]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://tkoodakan.net/?p=1000</guid>
		<description><![CDATA[انسان ها با استفاده از نیروی فکر و ابتکارشان می توانند به طرح ها و کشف های جدیدی دست یابند و مشکلاتشان را حل کنند.به این طرح ها و کشفیات،اختراع یا نوآوری می گوییم.گاهی اوقات ،تعدادی از آدمها دسته جمعی وسیله ی جدیدی می سازند و گاهی وقتها هم یک نفر به تنهایی روش جدیدی [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="padding-left: 60px;" dir="rtl"><span style="font-family: times new roman, times, serif; font-size: medium;">انسان ها با استفاده از نیروی فکر و ابتکارشان می توانند به طرح ها و کشف های جدیدی دست یابند و مشکلاتشان را حل کنند.به این طرح ها و کشفیات،اختراع یا نوآوری می گوییم.گاهی اوقات ،تعدادی از آدمها دسته جمعی وسیله ی جدیدی می سازند و گاهی وقتها هم یک نفر به تنهایی روش جدیدی را پایه گذاری می کند و دیگران آن  را تکمیل می کنند.بیشتر وقتها نیاز انسان به چیزهای جدید موجب اختراعات تازه<br />
می گردد؛ بعضی وقتها هم یک نفر به طور اتفاقی وسیله ی تازه ای را اختراع می نماید. حالا سرگذشت دو اختراع را با هم می خوانیم.</span></p>
<p style="padding-left: 60px;" dir="rtl"><strong><span style="font-family: times new roman, times, serif; font-size: medium;">زیپ</span></strong></p>
<p style="padding-left: 60px;" dir="rtl"><span style="font-family: times new roman, times, serif; font-size: medium;">زیپ را که همه ی شما خوب می شناسید. بیشتر لباسها و همچنین کیفها ی مدرسه تان زیپ دارند. تا سال ۱۸۹۳ میلادی ، مردم کفشها و لباسهایشان را با دکمه یا بندهای مخصوص می بستند.در آن سال یک امریکایی به نام ال.جادسون،وسیله ای به نام سگک را که از تعدای قزن قفلی ساخته شده بوداختراع کرد.اما این وسیله کارایی چندانی نداشت.پس از او در سال ۱۹۱۳ میلادی، یک مهندس سوئدی به نام گایدن ساندیک اختراع جادسون را تکمیل نمود و با قفل کردن دندانه های فلزی در یکدیگر،اولین زیپ را اختراع کرد.</span></p>
<p style="padding-left: 60px;" dir="rtl"><span style="font-family: times new roman, times, serif; font-size: medium;">پس از اختراع زیپ،ارتش امریکا و نیروی دریایی این کشور،در جنگ جهانی اول از این وسیله ی جدید در یونیفرم های نظامی استفاده کردند.از آن پس نیز به دلیل ارزان بودن این وسیله،زیپ در کلیه ی لباسهای نیروی دریایی و خدمه ی پرواز مورد استفاده قرار گرفت.</span></p>
<p style="padding-left: 60px;" dir="rtl"><span style="font-family: times new roman, times, serif; font-size: medium;">شاید بخواهید بدانید که چرا اسم این اختراع  را زیپ گذاشتند.پس از اختراع زیپ ،فروشندگان در پی یافتن نامی برآمدند که بیانگر کاربرد این وسیله باشد.به همین دلیل،کلمه ی زیپ را که در زبان لاتین  به معنای بستن  است ، انتخاب کردند.</span></p>
<p style="padding-left: 30px;" dir="rtl"><strong><span style="font-family: times new roman, times, serif; font-size: medium;"> </span></strong></p>
<div id="pbody"><img class="aligncenter" src="http://www.gtwm.gatech.edu/index/zipper.gif" alt="" width="177" height="388" align="baseline" border="0" hspace="0" /> <img class="aligncenter" src="http://noqte.com/upload/content/Zipper.jpg" alt="زیپ" width="253" height="184" align="baseline" border="0" hspace="0" /></p>
</div>
<p style="padding-left: 30px;" dir="rtl"><strong></strong> <span id="more-1000"></span></p>
<p style="padding-left: 60px;" dir="rtl"><strong><span style="font-family: times new roman, times, serif; font-size: medium;">چسب پارچه ای</span></strong></p>
<p style="padding-left: 60px;" dir="rtl"><span style="font-family: times new roman, times, serif; font-size: medium;">در سال ۱۹۴۸ میلادی، یک مرد سوئیسی به نام جرج دمسترال،پس از یک روز پیاده روی در کوه های آلپ متوجه  شد که گیاه خارداری به نام غافث به لباس و جورابهایش چسبیده است. او این گیاه  را به  سختی از لباسهای خود جدا کرد. دمسترال خارهای گیاه  را بررسی کرد و فهمید که قلابهایی که در انتهای این خارها قرار دارند، به لباسش چسبیده اند و همین موضوع او را به فکر ساخت قلاب ها و حلقه های مشابه این گیاه انداخت تا از آنها برای بستن لباس استفاده کند.</span></p>
<p style="padding-left: 60px;" dir="rtl"><span style="font-family: times new roman, times, serif; font-size: medium;">او از یک بافنده ی فرانسوی برای این کار کمک خواست. به این ترتیب ، آنها پس از هشت سال موفق شدند با تولید رشته های کتانی قلابدار و سوراخدار نوعی چسب پارچه ای جدید بسازند.</span></p>
<p style="padding-left: 60px;" dir="rtl"><span style="font-family: times new roman, times, serif; font-size: medium;">پس از این اختراع ، در نیمه ی دهه ی ۱۹۵۰٫م.دمسترال تصمیم گرفت از رشته های نایلونی که محکمتر بودند برای تولید چسب پارچه ای استفاده کند.</span></p>
<p style="padding-left: 60px;" dir="rtl"><span style="font-family: times new roman, times, serif; font-size: medium;">چسب پارچه ای چطور کار می کند؟</span></p>
<p style="padding-left: 60px;" dir="rtl"><span style="font-family: times new roman, times, serif; font-size: medium;">این چسب از دولایه پارچه تشکیل شده است. سطح یکی از لایه ها پوشیده از قلابهایی از جنس نخ نایلونی محکم است؛لایه  ی دیگر نیز پوشیده از حلقه های کوچک است.وقتی این دو قسمت بر روی هم تحت فشار قرار می گیرند. قلاب ها در حلقه ها فرو می روند و دو لایه به یکدیگر متصل می شوند.</span></p>
<p style="padding-left: 60px;" dir="rtl"><span style="font-family: times new roman, times, serif; font-size: medium;">از این نوع چسب برای بستن کفش ،کیف و لباسهای فضایی ، زیاد استفاده می کنند. البته  از آن در موارد دیگری هم استفاده می شود.</span></p>
<p style="padding-left: 60px;" dir="rtl"><span style="font-family: times new roman, times, serif; font-size: medium;"> </span></p>
<p style="padding-left: 60px;" dir="rtl"><span style="font-family: times new roman, times, serif; font-size: medium;">آنچه خواندید سرگذشت دو اختراع  به ظاهر ساده بود که در زندگی روزانه ی ما انسانها نقش مهمی دارند. راستی اگر زیپ و چسب پارچه ای اختراع نشده  بود،لباسها و کفشها و کیفها وبسیاری از وسایل زندگی ما چه وضعی داشتند؟ اگر شما بخواهید وسیله ی جدیدی برای آسان تر شدن  زندگی بشر اختراع کنید، به فکر ساختن چه چیزی می افتید؟ به نظر شما چه وسایلی برای زندگی لازم است  که تاکنون اختراع  نشده اند؟ پاسخ  این پرسش ها را پیدا کنید تا انشالله در پست  بعدی چند اختراع  دیگر را به  شما معرفی نمایم. خدانگهدار</span></p>
<p style="padding-left: 60px;" dir="rtl"><span style="font-family: times new roman, times, serif; font-size: medium;"> </span></p>
<p style="padding-left: 60px;" dir="rtl"><span style="font-family: times new roman, times, serif; font-size: medium;">منبع: اختراعات،مترجم:سرور مهدوی میلانی، ناشر موسسه  ی کتاب همراه</span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://tkoodakan.net/%d8%a7%d8%ae%d8%aa%d8%b1%d8%a7%d8%b91/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>معرفی کتاب:هیچ کس</title>
		<link>http://tkoodakan.net/%d9%85%d8%b9%d8%b1%d9%81%db%8c-%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8%d9%87%db%8c%da%86-%da%a9%d8%b3</link>
		<comments>http://tkoodakan.net/%d9%85%d8%b9%d8%b1%d9%81%db%8c-%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8%d9%87%db%8c%da%86-%da%a9%d8%b3#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 17 May 2012 04:13:29 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مهری طهماسبی دهکردی</dc:creator>
				<category><![CDATA[معرفی کتاب]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://tkoodakan.net/?p=998</guid>
		<description><![CDATA[نام کتاب:هیچ کس (The Nobody) (از مجموعه رمان های برتر جهان برای نوجوانان) نویسنده:هان نولن HanNolan)) مترجم:محمود مزینانی ناشر: موسسه فرهنگی منادی تربیت زیر نظر :چیستا یثربی   بخش یکم کتاب اینگونه آغاز می شود: نام من هیچ کس است، تو که هستی؟ ( امیلی دیکنسون)   فصل اول کتاب با این جملات آغاز می [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="padding-left: 30px;" dir="rtl"><span style="font-family: times new roman, times, serif; font-size: medium;">نام کتاب:هیچ کس (The Nobody)</span></p>
<p style="padding-left: 30px;" dir="rtl"><span style="font-family: times new roman, times, serif; font-size: medium;">(از مجموعه رمان های برتر جهان برای نوجوانان)</span></p>
<p style="padding-left: 30px;" dir="rtl"><span style="font-family: times new roman, times, serif; font-size: medium;">نویسنده:هان نولن HanNolan))</span></p>
<p style="padding-left: 30px;" dir="rtl"><span style="font-family: times new roman, times, serif; font-size: medium;">مترجم:محمود مزینانی</span></p>
<p style="padding-left: 30px;" dir="rtl"><span style="font-family: times new roman, times, serif; font-size: medium;">ناشر: موسسه فرهنگی منادی تربیت</span></p>
<p style="padding-left: 30px;" dir="rtl"><span style="font-family: times new roman, times, serif; font-size: medium;">زیر نظر :چیستا یثربی</span></p>
<p style="padding-left: 30px;" dir="rtl"><span style="font-family: times new roman, times, serif; font-size: medium;"> </span></p>
<p style="padding-left: 30px;" dir="rtl"><span style="font-family: times new roman, times, serif; font-size: medium;">بخش یکم کتاب اینگونه آغاز می شود:</span></p>
<p style="padding-left: 30px;" dir="rtl"><span style="font-family: times new roman, times, serif; font-size: medium;">نام من هیچ کس است، تو که هستی؟ ( امیلی دیکنسون)</span></p>
<p style="padding-left: 30px;" dir="rtl"><span style="font-family: times new roman, times, serif; font-size: medium;"> </span></p>
<p style="padding-left: 30px;" dir="rtl" align="justify"><span style="font-family: times new roman, times, serif; font-size: medium;">فصل اول کتاب با این جملات آغاز می شود:</span></p>
<p style="padding-left: 30px;" dir="rtl" align="justify"><span style="font-family: times new roman, times, serif; font-size: medium;">گی گی می گفت شک ندارد که موقع به دنیا آمدن من ، فرشته ی نگهبانم همه ی حواسش به من بوده است. شاید حق با او باشد، اما کاش این فرشته ، بیشتر از آن که به فکر من باشد، به فکر مامان بود.هرچه بود، اصلاً دوست نداشتم بشنوم که چه جوری پا با این دنیا گذاشته ام.طبیعی به نظر نمی رسید که یک  بچه ی زنده، از شکم یک زن مرده  بیرون بیاید.گی گی  می گفت این بزرگترین معجزه ای بوده که در عمرش دیده است.</span></p>
<p style="padding-left: 30px;" dir="rtl" align="justify"><span style="font-family: times new roman, times, serif; font-size: medium;">ده سالم که بود ، بعد از این که اول تا آخر ماجرا را دوباره خوب یادآوری کرد، برای ده هزارمین بار گفت:« به همین خاطر بود که اسمت را <strong>میراکل</strong> گذاشتیم.» </span></p>
<p style="padding-left: 30px;" dir="rtl" align="justify"><span style="font-family: times new roman, times, serif; font-size: medium;"> </span></p>
<p style="padding-left: 30px;" dir="rtl" align="justify"><span style="font-family: times new roman, times, serif; font-size: medium;">این کتاب ، برنده ی کتاب ملی سال ۱۹۹۷ ،</span></p>
<p style="padding-left: 30px;" dir="rtl" align="justify"><span style="font-family: times new roman, times, serif; font-size: medium;"> بهترین کتاب ALA  برای نوجوانان،</span></p>
<p style="padding-left: 30px;" dir="rtl" align="justify"><span style="font-family: times new roman, times, serif; font-size: medium;"> بهترین کتاب سال اسکول لایبرری جورنال، </span></p>
<p style="padding-left: 30px;" dir="rtl" align="justify"><span style="font-family: times new roman, times, serif; font-size: medium;">یکی از برگزیدگان بوک لیست ادیتورز ، می باشد.</span></p>
<p style="padding-left: 30px;" dir="rtl" align="justify"> </p>
<p style="padding-left: 30px;" dir="rtl" align="justify"><span style="font-family: times new roman, times, serif; font-size: medium;"> <a title="هیچ کس نویسنده:هان نولن" href="http://www.louh.com/storage/images/20090406151952gb-hich.jpg" target="_blank"><img class="aligncenter" src="http://www.louh.com/storage/images/20090406151952gb-hich.jpg" alt="" /></a></span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://tkoodakan.net/%d9%85%d8%b9%d8%b1%d9%81%db%8c-%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8%d9%87%db%8c%da%86-%da%a9%d8%b3/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>لاک پشت</title>
		<link>http://tkoodakan.net/%d9%84%d8%a7%da%a9-%d9%be%d8%b4%d8%aa</link>
		<comments>http://tkoodakan.net/%d9%84%d8%a7%da%a9-%d9%be%d8%b4%d8%aa#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 15 May 2012 14:17:29 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مهری طهماسبی دهکردی</dc:creator>
				<category><![CDATA[شعرهای مهدکودک]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://tkoodakan.net/?p=996</guid>
		<description><![CDATA[رفتم کنار دریا رو ساحل و ماسه ها یک لاک پشت دیدم رو لاکش دست کشیدم لاک پشته خیلی ترسید فوری تو لاکش خزید رفت زیر اون لاک تنگ شد مثل  یک تکّه سنگ]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="rtl"><a title="لاک پشت" href="http://3.bp.blogspot.com/_ZsneujvMmRY/SbQ4xmhevcI/AAAAAAAAAmY/8MP7HHhJdTo/s400/Russian_Tortoise.JPG" target="_blank"><img class="aligncenter" src="http://3.bp.blogspot.com/_ZsneujvMmRY/SbQ4xmhevcI/AAAAAAAAAmY/8MP7HHhJdTo/s400/Russian_Tortoise.JPG" alt="" width="376" height="264" /></a></p>
<p style="text-align: center;" dir="rtl">رفتم کنار دریا</p>
<p style="text-align: center;" dir="rtl">رو ساحل و ماسه ها</p>
<p style="text-align: center;" dir="rtl">یک لاک پشت دیدم</p>
<p style="text-align: center;" dir="rtl">رو لاکش دست کشیدم</p>
<p style="text-align: center;" dir="rtl">لاک پشته خیلی ترسید</p>
<p style="text-align: center;" dir="rtl">فوری تو لاکش خزید</p>
<p style="text-align: center;" dir="rtl">رفت زیر اون لاک تنگ</p>
<p style="text-align: center;" dir="rtl">شد مثل  یک تکّه سنگ</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://tkoodakan.net/%d9%84%d8%a7%da%a9-%d9%be%d8%b4%d8%aa/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>3</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>جشن تکلیف</title>
		<link>http://tkoodakan.net/%d8%ac%d8%b4%d9%86-%d8%aa%da%a9%d9%84%db%8c%d9%81</link>
		<comments>http://tkoodakan.net/%d8%ac%d8%b4%d9%86-%d8%aa%da%a9%d9%84%db%8c%d9%81#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 15 May 2012 04:36:55 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مهری طهماسبی دهکردی</dc:creator>
				<category><![CDATA[مناسبت ها]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://tkoodakan.net/?p=994</guid>
		<description><![CDATA[اونروز که جشن تکلیف تو مدرسه به پا شد در دل کوچک من شور و شری به پا شد   گفتم با یاد خدا انس می گیرم همیشه دلم با یاد خدا راحت و آروم میشه   وقتی که بانگ اذان می پیچه تو شهرما من به نماز می ایستم حرف می زنم با خدا    با [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: center; padding-left: 30px;" dir="rtl"><span style="font-family: times new roman, times, serif; font-size: medium;">اونروز که جشن تکلیف</span></p>
<p style="text-align: center; padding-left: 30px;" dir="rtl"><span style="font-family: times new roman, times, serif; font-size: medium;">تو مدرسه به پا شد</span></p>
<p style="text-align: center; padding-left: 30px;" dir="rtl"><span style="font-family: times new roman, times, serif; font-size: medium;">در دل کوچک من</span></p>
<p style="text-align: center; padding-left: 30px;" dir="rtl"><span style="font-family: times new roman, times, serif; font-size: medium;">شور و شری به پا شد</span></p>
<p style="text-align: center; padding-left: 30px;" dir="rtl"><span style="font-family: times new roman, times, serif; font-size: medium;"> </span></p>
<p style="text-align: center; padding-left: 30px;" dir="rtl"><span style="font-family: times new roman, times, serif; font-size: medium;">گفتم با یاد خدا</span></p>
<p style="text-align: center; padding-left: 30px;" dir="rtl"><span style="font-family: times new roman, times, serif; font-size: medium;">انس می گیرم همیشه</span></p>
<p style="text-align: center; padding-left: 30px;" dir="rtl"><span style="font-family: times new roman, times, serif; font-size: medium;">دلم با یاد خدا</span></p>
<p style="text-align: center; padding-left: 30px;" dir="rtl"><span style="font-family: times new roman, times, serif; font-size: medium;">راحت و آروم میشه</span></p>
<p style="text-align: center; padding-left: 30px;" dir="rtl"><span style="font-family: times new roman, times, serif; font-size: medium;"> </span></p>
<p style="text-align: center; padding-left: 30px;" dir="rtl"><span style="font-family: times new roman, times, serif; font-size: medium;">وقتی که بانگ اذان</span></p>
<p style="text-align: center; padding-left: 30px;" dir="rtl"><span style="font-family: times new roman, times, serif; font-size: medium;">می پیچه تو شهرما</span></p>
<p style="text-align: center; padding-left: 30px;" dir="rtl"><span style="font-family: times new roman, times, serif; font-size: medium;">من به نماز می ایستم</span></p>
<p style="text-align: center; padding-left: 30px;" dir="rtl"><span style="font-family: times new roman, times, serif; font-size: medium;">حرف می زنم با خدا</span></p>
<p style="text-align: center; padding-left: 30px;" dir="rtl"> </p>
<p style="text-align: center; padding-left: 30px;" dir="rtl"><span style="font-family: times new roman, times, serif; font-size: medium;"> </span><span style="font-family: times new roman, times, serif; font-size: medium;">با اون خدا که مهربون و پاکه</span></p>
<p style="text-align: center; padding-left: 30px;" dir="rtl"><span style="font-family: times new roman, times, serif; font-size: medium;">خالق این زمین و آب و خاکه</span></p>
<p style="text-align: center; padding-left: 30px;" dir="rtl"><span style="font-family: times new roman, times, serif; font-size: medium;">با اون خدا که همتایی نداره</span></p>
<p style="text-align: center; padding-left: 30px;" dir="rtl"><span style="font-family: times new roman, times, serif; font-size: medium;">ابر سیاه به لطف اون، می باره</span></p>
<p style="text-align: center; padding-left: 30px;" dir="rtl"><span style="font-family: times new roman, times, serif; font-size: medium;"> <a title="جشن تکلیف" href="http://img.tebyan.net/big/1389/09/20101220150333894_a1.jpg"><img src="http://img.tebyan.net/big/1389/09/20101220150333894_a1.jpg" alt="" width="277" height="326" /></a></span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://tkoodakan.net/%d8%ac%d8%b4%d9%86-%d8%aa%da%a9%d9%84%db%8c%d9%81/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>بهرام گور و لنبک آبکش</title>
		<link>http://tkoodakan.net/%d8%a8%d9%87%d8%b1%d8%a7%d9%85-%da%af%d9%88%d8%b1-%d9%88-%d9%84%d9%86%d8%a8%da%a9-%d8%a2%d8%a8%da%a9%d8%b4</link>
		<comments>http://tkoodakan.net/%d8%a8%d9%87%d8%b1%d8%a7%d9%85-%da%af%d9%88%d8%b1-%d9%88-%d9%84%d9%86%d8%a8%da%a9-%d8%a2%d8%a8%da%a9%d8%b4#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 14 May 2012 04:00:15 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مهری طهماسبی دهکردی</dc:creator>
				<category><![CDATA[داستان نوجوان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://tkoodakan.net/?p=991</guid>
		<description><![CDATA[به نام خدا در یکی از روزهای خدا، بهرام گور با گروهی از پهلوانان و دلاوران سپاه، به شکار رفت. در راه به  پیرمردی عصا به دست برخوردند و با او به گفتگو پرداختند. پیرمرد گفت:« ای پادشاه، در شهر ما دو مرد زندگی می کنند که  یکی از آنها  فقیر و تهیدست  و دیگری [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="padding-left: 30px;" dir="rtl" align="justify"><span style="font-size: medium;">به نام خدا</span></p>
<p style="padding-left: 30px;" dir="rtl" align="justify"><span style="font-size: medium;">در یکی از روزهای خدا، بهرام گور با گروهی از پهلوانان و دلاوران سپاه، به شکار رفت. در راه به  پیرمردی عصا به دست برخوردند و با او به گفتگو پرداختند. پیرمرد گفت:« ای پادشاه، در شهر ما دو مرد زندگی می کنند که  یکی از آنها  فقیر و تهیدست  و دیگری مالدار و ثروتمند است. مرد فقیر سقائی جوانمرد است به نام لنبک آبکش که  روزها در بازار آب می فروشد و درآمد حاصل از آن را خرج مهمانان از راه رسیده می کند و به فکر پس انداز برای فردایش نیست اما مرد ثروتمند براهام نام دارد و جهود خسیس وپست و بدجنسی است که با وجود ثروت بی حد و حسابش، دیناری خرج نمی کند و خیرش به هیچ کس  نمی رسد.»</span></p>
<p style="padding-left: 30px;" dir="rtl" align="justify"><span style="font-size: medium;">بهرام گور حرف های پیرمرد راشنید؛ فکری کرد و دستور داد تا جارچی جار بزند که کسی حق خریدن آب از لنبک آبکش را ندارد. همین که هوا تاریک شد، سوار بر اسب به در خانه ی لنبک رفت و در زد. لنبک در را بازکرد.شاه گفت:« ای جوانمرد، من یکی از افراد سپاه ایرانم. از آنها دور شده و راهم را گم کرده ام. اگر اجازه  بدهی می خواهم امشب را در خانه ی تو بمانم.»</span></p>
<p style="padding-left: 30px;" dir="rtl" align="justify"><span style="font-size: medium;">لنبک که همیشه از حضور مهمان در خانه اش شاد می شد، لبخندی زد و با خوشحالی گفت:« قدم  شما روی چشم من جادارد. اگر همه ی افراد سپاه هم با تو بودند، اجازه می دادم که به خانه ام بیایید و مهمان من باشید.»</span></p>
<p style="padding-left: 30px;" dir="rtl" align="justify"><span style="font-size: medium;">بهرام از اسب پیاده شد و اسب را به لنبک سپرد. لنبک اسب را در اصطبل بست و پیش شاه آمد و برای آنکه حوصله ی شاه  سر نرود، یک دست شطرنج  جلوی او گذاشت و خودش رفت و غذا و نوشیدنی فراهم کرد و از شاه خواست  تا سر سفره بنشیند و غذا بخورد. شاه از طرز برخورد و پذیرایی او شگفت زده شد. لنبک  با وجود تهیدستی با روی باز و سخاوت از او پذیرایی می کرد و چهره ی خندانش نشان می داد که از حضور شاه در خانه اش واقعاً خوشحال است. پس از خوردن شام ، شاه و لنبک خوابیدند. فردای آن روز شاه می خواست  برود اما لنبک از او خواست که یک روز دیگر هم مهمانش باشد. بهرام قبول  کرد و آن روز را در خانه ی لنبک ماند. لنبک مشک  خود را از  آب  پرکرد و به  بازار رفت اما هیچ کس از او آب نخرید. لنبک  هم  پیراهنش را از تن درآورد و فروخت و پارچه ای را که زیر مشک می گذاشت به جای پیراهن دور بدنش بست تا برهنه نباشد. آنگاه  مقداری خوراکی خرید  و به خانه بازگشت  و با مهربانی از بهرام پذیرایی کرد. روز سوم نیز از شاه خواست که در خانه اش بماند. شاه قبول کرد. لنبک به بازار رفت و چون کسی از او آب نمی خرید، مشک آبش را نزد پیرمردی گرو گذاشت  و کمی پول گرفت و غذایی خرید و به خانه بازگشت و از بهرام گور پذیرایی کرد. روز چهارم  لنبک به بهرام گفت:« می دانم که در این کلبه ی محقر آسایش نداری، اما اگر از شاه ایران نمی ترسی، دو هفته در این کلبه ی فقیرانه بمان و مهمان من باش.»</span></p>
<p style="padding-left: 30px;" dir="rtl" align="justify"><span style="font-size: medium;"><span id="more-991"></span></span></p>
<p style="padding-left: 30px;" dir="rtl" align="justify"><span style="font-size: medium;">بهرام گور به جوانمردی او آفرین گفت و پاسخ داد:« سه روز را در خانه ی تو با شادی سپری کردم و دیدم که با مهربانی و گشاده رویی از من پذیرایی کردی. مطمئن باش که مهمان نوازی و سخاوت تو بی پاداش نمی ماند و نتیجه ی بسیار خوبی برایت به ارمغان خواهدآورد.» پس از آن به شکارگاه  بازگشت  و تا شب به  شکار پرداخت و همین که هوا تاریک  شد، از سپاهیان جداشد و به سوی خانه ی براهام رفت.در زد.خدمتکاری دم در امد و گفت:«چه می خواهی؟»شاه گفت:« من مردی سپاهیم، از شاه و سپاه جدا مانده ام. اگر اجازه بدهی می خواهم امشب در اینجا بمانم. قول می دهم که باعث زحمت و ناراحتی شما نباشم.»</span></p>
<p style="padding-left: 30px;" dir="rtl" align="justify"><span style="font-size: medium;">خدمتکار براهام  از او خواست تا دم در منتظر بماند. آنگاه  پیش براهام رفت و حرف های شاه را برای او بازگو کرد. براهام  پیغام داد که زود برگرد زیرا اینجا خانه ی محقر یک مرد یهودی فقیر و گرسنه ای است که خودش هم نان ندارد بخورد چه برسد به این که بخواهد از مهمان هم پذیرایی کند! بهرام پاسخ داد که من به خانه وارد نمی شوم، همین جا دم در می خوابم . براهام  جواب داد که :«ای سوار، می ترسم دم در بخوابی و کسی چیزی از تو بدزد و تو بخواهی مرا متهم  به دزدی نمایی، داخل اتاق بیا و دم در اتاق بخواب و اسبت را در حیاط ببند اما از من آب و غذا نخواه.»</span></p>
<p style="padding-left: 30px;" dir="rtl" align="justify"><span style="font-size: medium;">بهرام گوردر وارد خانه شد. براهام با خود فکرکرد که این مرد خیلی پررو  و بی شرم است که  با  وجود آن که ازاو خواستم از در خانه ام  برود اما نرفته و کسی هم نیست که از اسبش نگهداری کند. بنابراین به او گفت:« ای سوار! اگر اسبت سرگین بیندازد و حیاط را کثیف کند، باید صبح زود سرگین او را جمع کنی و خاکش را بروبی و به صحرا بریزی  و اگر اسبت به دیوار حیاط لگد زد و خشتی را شکست نیز باید به جای آن خشت پخته تاوان بدهی.»</span></p>
<p style="padding-left: 30px;" dir="rtl" align="justify"><span style="font-size: medium;">بهرام قول داد که به خواسته های او عمل کند. بعد  از اسب پایین آمد و اسب را گوشه  ی حیاط بست. خودش به اتاق رفت و نمدی را که زیر زین اسب داشت، دم در اتاق روی زمین پهن کرد و زین اسب را هم زیر سرش گذاشت وروی نمد درازکشید. براهام در خانه  رابست و خدمتکار را مرخص کرد و سفره ای پر از خوراکی برای خودش بالای اتاق پهن کرد و به خوردن  پرداخت و همان طور که غذا می خورد، رو به بهرام کرد و گفت:« ای سوار! این سخن مرا به  یاد داشته باش که در جهان هر کس که دارد می خورد وآن کس که ندارد  فقط نگاه می کند و حسرت می خورد.»</span></p>
<p style="padding-left: 30px;" dir="rtl" align="justify"><span style="font-size: medium;">بهرام پاسخ داد:« این سخن  را قبلاً شنیده بودم و حالا دارم به چشم می بینم.»  براهام بدون آن که لقمه ای از غذایش را به  بهرام بدهد، همه را خورد و چون شکمش سیر شد دوباره  رو به بهرام کرد و گفت:« یادت باشد که هرکس پول دارد، دلش شاد است زیرا پول و ثروت مانند زرهی است که تن سرباز را در جنگ از آسیب ها حفظ می کند. لب های آدم ندار از نداری و فقر خشک است؛ درست مانند تو که در این دل شب چیزی برای خوردن نداری و مجبوری مرا که دارم و می خورم، نگاه کنی و حسرت بخوری.»</span></p>
<p style="padding-left: 30px;" dir="rtl" align="justify"><span style="font-size: medium;">بهرام گفت:« این ماجرای شگفت انگیز را باید به خاطر سپرد.» صبح زود بهرام برخاست و اسبش را زین کرد و خواست برود.براهام  بیدار شد و جلوی او را گرفت و گفت:« ای سوار،اسبت  حیاط خانه ام را با سرگین آلوده کرده است.قول داده ای که سرگین اسبت را بروبی .» بهرام گفت:« برو به کسی بگو بیاید و سرگین  را بروبد و از خانه ات بیرون بریزد تا مزدش را بدهم.» براهام جواب داد:« من کسی را ندارم که این کار را بکند.»</span></p>
<p style="padding-left: 30px;" dir="rtl" align="justify"><span style="font-size: medium;"> فکری به خاطربهرام رسید.دستمال گران قیمتی از جنس حریر داشت که بوی مشک و عبیر می داد و همیشه آن را در ساق چکمه اش نگه می داشت.آن را بیرون کشید و سرگین  را با آن پاک کرد و همه  را با خاک  به دشت انداخت. براهام طمعکار همین که دید دستمال از حریر است بدون توجه به آلوده بودن آن با شتاب رفت  دستمال را برداشت و تکاند و آن را برای خودش برداشت.</span></p>
<p style="padding-left: 30px;" dir="rtl" align="justify"><span style="font-size: medium;">بهرام از این کار او تعجب کرد و لی چیزی نگفت و با شتاب به کاخ خودش بازگشت و تمام روز درباره ی برخورد لنبک و برخورد براهام جهود، فکر می کرد.فردای آن روز جامه ی شاهی پوشید و تاج بر سر گذاشت و بر تخت نشست و فرمان داد تا لنبک و براهام را پیش او بیاورند. به یکی از مردان مورد اعتمادش که انسان پاکدلی بود نیز دستورداد تا به خانه ی براهام برود و هرچه در آنجا می بیند جمع کند و با خود بیاورد. مرد رفت و دید خانه ی براهام پر از سکه های طلا و نقره وحریر وفرش و دیگر چیزهای باارزش است. همه را جمع کرد و بار هزار شتر کرد و به قصر شاه آورد. شاه از دیدن آن همه ثروت شگفت زده شد و در فکر فرورفت. بهرام گور صدشتر از آنها را به لنبک داد و او را فرستاد تا برود و با آن ثروت زندگی تازه ای را آغاز کند. سپس رو به براهام کرد و گفت:«یادت هست که می گفتی هرکس دارد می خورد و هرکس ندارد نگاه می کند و حسرت می خورد؟ حالا تو هم از خوردن دست بکش و از این  پس به لنبک نگاه کن که دارا  شده است. لنبک می خورد و تو نگاه کن.»</span></p>
<p style="padding-left: 30px;" dir="rtl" align="justify"><span style="font-size: medium;">شاه ماجرای شبی  را برای براهام گفت که  دم در اتاقش روی نمد زین خوابید و براهام حاضر نشد لقمه ای غذا به او تعارف کند و صبح روز بعد نیز دستمال آلوده به سرگین  را برای خود برداشت. بعد هم تنها چهاردرم به براهام داد تا سرمایه ی  کارش کند. براهام  با گریه و اندوه و پریشانی از قصر بیرون رفت و به خانه اش بازگشت که حالا هیچ چیز از آن همه ثروت در آن دیده نمی شد زیرا شاه تمام اموال او را به خاطر رفتار زشتش از او گرفته بود. </span></p>
<p style="padding-left: 30px;" dir="rtl" align="justify"><span style="font-size: medium;">***************************************************</span></p>
<p style="padding-left: 30px;" dir="rtl" align="justify"><span style="font-size: medium;"> </span></p>
<p style="padding-left: 30px;" dir="rtl" align="justify"><span style="font-size: medium;">حکیم ابوالقاسم  فردوسی، شاعر توانای کشورمان  ماجرای بهرام گور و لنبک آبکش را با بیانی شیوا و دلپسند، در شاهنامه به نظم کشیده است.امروز ۲۵ اردیبهشت ماه روز بزرگداشت این شاعر حماسه پرداز کشورمان می باشد.</span></p>
<p style="padding-left: 30px;" dir="rtl" align="justify"><span style="font-size: medium;">بهرام و لنبک آبکش</span></p>
<p style="padding-left: 30px;" dir="rtl" align="justify"><span style="font-size: medium;">چنان بُد که روزی به نخچیرِ شیر<br />
همی رفت، با چند گُردِ دلیر<br />
بشد پیرمردی، عصایی به دست<br />
بدو گفت کـ : ای شاهِ یزدان‌پرست!<br />
براهام مردی‌ست پُرسیم و زر،<br />
جُهودی فریبنده و بَدگهر <br />
به آزادگی لُنبک آبکش،<br />
به آرایشِ خوان و گفتارِ خوش<br />
بپرسید، زآن کهتران : این  که‌اند؟<br />
به گفتارِ این پیرسر، بر چه‌اند؟<br />
چنین گفت با او یکی نامدار<br />
که: ای باگهر  نامور شهریار!<br />
سقایی‌ست این لنبکِ آبکش<br />
جوانمرد و با خوان و گفتار خوش<br />
به یک نیمِ روز، آب دارد نگاه<br />
دگر نیمه، مهمان بجوید ز راه<br />
نمانَد  به فردا از امروز چیز <br />
نخواهد که در خانه باشد به نیز<br />
براهام بی‌بر  جهودی‌ست زُفت <br />
کجا  زُفتی او نشاید نهفت<br />
درم دارد و گنج و دینار نیز<br />
همان فرش دیبا و هرگونه چیز<br />
منادیگری  را بفرمود شاه<br />
که: شَو ؛ بانگ زن، پیشِ بازارگاه<br />
که: هرکس که از لنبک آبکش<br />
خَرَد آب خوردن  نباشدش خُوش<br />
همی بود تا زرد گشت آفتاب <br />
نشست از برِ باره‌ای  زودیاب <br />
سوی خانة لنبک آمد چو باد<br />
بزد حلقه بر دَرش و آواز داد<br />
که: من سرکشی‌ام، ز ایران سپاه<br />
چو شب تیره شد، بازماندم ز شاه<br />
در این خانه امشب درنگم دهی،<br />
همه مردمی  باشد و فرّهی <br />
بِبُد  شاد لنبک، ز آواز اوی<br />
وز آن خوب‌گفتار دمساز  اوی<br />
بدو گفت: زود اندر آی ای سوار!<br />
ـ که خشنود بادا ز تو شهریار!<br />
اگر با تو دَه تن بُدی، بِه بُدی<br />
همه، یک به یک، بر سرم مِه  بُدی<br />
فرودآمد از باره بهرامشاه<br />
همی داشت آن باره لنبک نگاه<br />
بمالید شادان، به شانه، تنش<br />
یکی رشته بنهاد بر گردنش<br />
چو بنشست بهرام، لنبک دوید<br />
یکی شهره  شطرنج پیش آورید<br />
یکی کاسه آورد، پُر خوردنی<br />
بیاورد هرگونه آوردنی <br />
بدید آنکه  لنبک بدو داد، شاه<br />
بخندید و بنهاد بر پیشِ گاه <br />
چو نان  خورده شد، میزبان در زمان<br />
بیاورد جامی ز می شادمان<br />
شگفت آمد او را، از آن جشن اوی<br />
وز آن خوب‌گفتار و آن تازه‌روی <br />
بخفت آن شب و بامدادِ پگاه ،<br />
از آواز او، چشم بگشاد شاه<br />
چنین گفت لنبک به بهرام گور<br />
که: شب بی نوا بُد همانا  ستور<br />
یک امروز، مهمان من باش و بس!<br />
وگر یار  خواهی، بخوانیم کس<br />
بیاریم چیزی که باید، به جای<br />
یک امروز، با ما به شادی بپای <br />
چنین گفت با آبکش شهریار<br />
که:  امروز چندان نداریم کار،<br />
که ناچار ز ایدر  بباید شدن<br />
هم اینجا، به نزد تو خواهم بُدن<br />
بسی آفرین کرد لنبک بر اوی<br />
ز گفتار او، تازه‌تر کرد روی<br />
بشد لنبک و آب چندی کشید<br />
خریدار آبش نیامد پدید<br />
غمی گشت و پیراهنش درکشید<br />
یکی آبکش را به بر  برکشید<br />
بها، بستد و گوشت بِخرید، زود<br />
بیامد سوی خانه، چون باد و دود<br />
بپخت و بخوردند و مَی خواستند<br />
یکی مجلس دیگر آراستند<br />
ببود  آن شب تیره، با می  به دست<br />
همان لنبکِ آبکش می‌پرست  </span></p>
<p style="padding-left: 30px;" dir="rtl" align="justify"><span style="font-size: medium;">چو شب روز شد، تیز لنبک برفت<br />
بیامد به نزدیک بهرام، تفت <br />
بدو گفت: روز سیوم، شاد باش<br />
ز رنج و غم و کوشش  آزاد باش<br />
بزن دست  با من، یک امروز نیز<br />
چنان دان که بخشیده‌ای جان و چیز<br />
بدو گفت بهرام کـ : این خود مباد<br />
که روز سه دیگر  نباشیم شاد!<br />
بر او آبکش آفرین خواند و گفت<br />
که: بیداردل باش و با بخت جفت<br />
به بازار شد؛ مَشک و آلت  بِبُرد<br />
گروگان، به پُرمایه مردی سپرد<br />
خرید آنچه بایست و آمد دوان<br />
به نزدیک بهرام شد، شادمان<br />
بدو گفت: یاری‌ده، اندر خورِش<br />
که مرد از خورشها کند پرورش <br />
از او بستد آن گوشت بهرام، زود<br />
برید و بر آتش خورشها فزود <br />
چو نان خورده شد، بر‌گرفتند جام<br />
نخست، از شهنشاه بردند نام <br />
چو می خورده شد، خواب را  جای کرد <br />
به بالین او، شمع بر پای کرد<br />
به روز چهارم چو بفروخت  هور،<br />
شد از خواب بیدار بهرام گور<br />
بشد میزبان؛ گفت کـ : ای نامدار!<br />
ببودی درین خانة تنگ و تار<br />
بدین خانه اندر، تن‌آسان  نه‌ای<br />
گر از شاه ایران هراسان نه‌ای،<br />
دو هفته بدین خانة بی‌نوا<br />
بباشی، گر آید دلت را هوا  <br />
بر او آفرین کرد بهرام‌شاه<br />
که: شادان و خرّم بُدی، سال و ماه!<br />
سه روز  اندرین خانه بودیم شاد<br />
ز شاهان گیتی، گرفتیم یاد <br />
به جایی بگویم سخن‌‌های تو<br />
که روشن شود زو  دل و رای تو<br />
که این میزبانی تو را بر دهد <br />
چو افزون کنی، تخت و افسر دهد<br />
بیامد، چو گرد؛ اسپ را زین نهاد<br />
به نخچیرگه رفت زان خانه، شاد<br />
همی کرد نخچیر تا شب ز کوه<br />
برآمد؛ سبک، بازگشت از گروه </span></p>
<p style="padding-left: 30px;" dir="rtl" align="justify"><span style="font-size: medium;">‌شهریار،</span></p>
<p style="padding-left: 30px;" dir="rtl" align="justify"><span style="font-size: medium;">بماندم، چو بازآمد او از شکار<br />
شب آمد؛ ندانم همی راه را<br />
نیابم همی لشکر و شاه را<br />
گر امشب بدین خانه یابم، سپنج <br />
نباشد کسی را ز من هیچ رنج<br />
به پیش براهام شد پیشکار <br />
بگفت آنچه بشنید از آن نامدار<br />
براهام گفت: ایچ  از این در  مرنج<br />
بگویش که: ایدر، نیابی سپنج<br />
بیامد فرستاده؛ با او بگفت<br />
که: ایدر، تو را نیست جایِ نهفت<br />
بدو گفت بهرام: با او بگوی<br />
کز ایدر گذشتن، مرا نیست روی <br />
همی از تو من خانه خواهم سپنج<br />
نیارم  به چیزیت از آن پس به رنج<br />
چو بشنید، پویان بشد پیشکار<br />
به نزد براهام؛ گفت: این سوار<br />
همی ز ایدر  امشب نخواهد گذشت<br />
سخن گفتن و رای بسیار گشت<br />
براهام گفتش که: رو؛ بی‌درنگ<br />
بگویش که: این جایگاهی‌ست تنگ<br />
جهودی‌ست درویش و شب گُرسُنه<br />
بخُسپد  همی بر زمین بَرهَنه <br />
بگفتند و بهرام گفت: ار سپنج<br />
نیابم بدین خانه، آیدت رنج<br />
بدین در، بخسپم؛ نجویم سرای<br />
نخواهم به چیزی دگر کرد رای <br />
براهام گفت: ای نبرده سوار!<br />
مرا رنجه داری همی، خوارخوار <br />
بخسپی و چیزت بدزدد کسی<br />
از آن، رنجه داری مرا تو بسی<br />
به خانه درآی، اَر جهان تنگ شد<br />
همه کار بی‌برگ و بی‌رنگ  شد<br />
به پیمان که چیزی نخواهی ز من<br />
ندارم به مرگ آبچین  و کفن<br />
هم امشب تو را و نشست  تو را<br />
خورش باید و نیست چیزی مرا<br />
گر این اسپ سرگین و آب  افکند<br />
وگر خشت این خانه را بشکند<br />
به شبگیر، سرگینش بیرون کنی<br />
بروبیّ و خاکش  به هامون کنی<br />
همان خشت را نیز تاوان دهی<br />
چو بیدار گردی ز خواب، آن دهی<br />
بدو گفت بهرام؛ پیمان کنم<br />
بر این رنج‌ها، سر گروگان  کنم<br />
فرود آمد و اسپ را با لگام<br />
ببست و برآهخت  تیغ از نیام<br />
نمدزین  بگسترد و بالینش زین<br />
بخفت و  دو پایش کشان بر زمین<br />
جهود آن در خانه از پس ببست<br />
بیاورد خوان و به خوردن نشست<br />
از آن پس، به بهرام گفت: ای سوار!<br />
چو این داستان  بشنوی، یاد دار:<br />
به گیتی هر آن کس که دارد، خَورد <br />
چو خوردش نباشد، همی بنگرد<br />
بدو گفت بهرام کـ : این داستان<br />
شنیده‌ستم  از گفتة باستان<br />
شنیدم به گفتار و دیدم کنون<br />
که برخواندی از گفتة رهنمون <br />
مَی آورد، چون خورده شد نان، جهود<br />
از آن می، وُرا شادمانی فزود<br />
خروشید کـ : ای رنج‌دیده سوار!<br />
بر این داستان کهن گوش‌دار<br />
که: هرکس که دارد، دلش روشن است<br />
درم، پیش او چون یکی جوشن است<br />
کسی کو ندارد، بُوَد خشک لب <br />
چنانچون  توی  گُرسنه، نیم‌شب<br />
بدو گفت بهرام که: بس شگفت<br />
به گیتی، مر این  یاد باید گرفت<br />
گر از جام یابی سرانجامِ نیک<br />
خُنُک  می‌گسار و می و جامِ نیک<br />
چو از کوه خنجر  برآورد هور<br />
گریزان شد از خانه بهرامِ گور<br />
بر آن چرمة  ناچَران  زین نهاد<br />
چه زین؟ از برش، خشک بالین نهاد<br />
بیامد براهام؛ گفت: ای سوار<br />
به گفتار خود بر  کنون پای‌دار <br />
تو گفتی که: سرگین این بارگی <br />
به جاروب روبم به یکبارگی ؛<br />
کنون آنچ گفتی، بروب و ببَر<br />
برنجم  ز مهمان بیدادگر<br />
بدو گفت بهرام: شو پایکار <br />
بیاور که سرگین کشد، بی کیار <br />
دهم زر که تا خاک بیرون برد<br />
وز این خانة تو، به هامون بَرَد<br />
بدو گفت: من کس ندارم که خاک <br />
بروبد؛ بَرد؛ ریزد اندر مَغاک <br />
تو پیمان که کردی، به کژّی مبَر<br />
نباید  که خوانمت بیدادگر<br />
چو بشنید بهرام از او این سُخُن <br />
یکی تازه اندیشه افگند بُن <br />
یکی خوب دستار  بودش حریر<br />
به موزه  درون، پر ز مُشک و عبیر<br />
برون کرد و سرگین بدو کرد پاک<br />
بینداخت با خاک اندر مَغاک<br />
براهام را گفت کـ : ای پارسا <br />
گر آزادی  ام بشنود پادشا<br />
تو را از جهان بی‌نیازی دهد<br />
بَرِ مهتران، سرفرازی دهد</span></p>
<p style="padding-left: 30px;" dir="rtl" align="justify"><span style="font-size: medium;">فرجام داستان</span></p>
<p style="padding-left: 30px;" dir="rtl" align="justify"><span style="font-size: medium;">برفت و بیامد به ایوان  خویش<br />
همه شب، همی ساخت درمان خویش<br />
پُراندیشه، آن شب به ایوان بخفت<br />
بخندید و آن راز با کس نگفت<br />
به شبگیر چون تاج بر سر نهاد<br />
سپه را سراسر همه بار داد<br />
بفرمود تا لنبکِ آبکش<br />
بشد پیش او، دست کرده به کش <br />
ببردند ز ایوان براهام را<br />
جهود بداندیش و بدکام  را<br />
چو در بارگه رفت، بنشاندند<br />
یکی پاکدل مرد را خواندند<br />
بدو گفت: رَو؛ بارگیها ببَر<br />
نگر تا نباشی بجز دادگر !<br />
به خانِ  براهام شو، بی کِیار<br />
نگر تا چه بینی نهاده ! بیار<br />
بشد پاکدل تا به خان جهود<br />
همه خانه دیبا و دینار بود<br />
ز پوشیدنی، هم ز گستردنی<br />
ز افگندنیّ و پراکندگی <br />
یکی کاروان‌خانه  بُد در سرای<br />
نَبُد کاله  را بر زمین نیز جای<br />
ز دُرّ و ز یاقوت و هر گوهری<br />
ز هر بدره‌ای، بر سرش افسری<br />
که داننده موبد  سر آن شمار<br />
ندانست  کردن، به بس روزگار<br />
فرستاد موبد بدانجا سوار<br />
شتر خواست از دشت جهرم هزار<br />
همی بار کردند و دیگر  بماند <br />
سبک، شاددل، کاروان را براند<br />
چو بانگِ درای  آمد از بارگاه<br />
بشد مردِ بینا ؛ بگفت آن به شاه<br />
که: گوهر فزون زین به گنج تو نیست<br />
همان  مانده خروار باشد دویست<br />
بماند اندر آن شاه ایران شگفت<br />
وز آن، در دل اندیشه‌ها برگرفت<br />
که: چندین بورزید  مرد جهود<br />
چو روزی نبودش، ز ورزش چه سود؟<br />
از آن صد شتروار  زرّ و درم<br />
ز گستردنیها و از بیش و کم <br />
جهاندار شاه آبکش را سپرد<br />
بشد لنبک؛ از راه گنجی ببرد <br />
از آن پس، براهام را خواند و گفت<br />
که: ای، در کمی، گشته با خاک  جفت!<br />
چه گویی که پیغمبرت چند زیست؟<br />
چه بایست چندی، ز بیشی، گریست؟<br />
سوار آمد و گفت با من سخن<br />
از آن داستانهایِ گشته کهن<br />
که: هرکس که دارد فزونی  خورَد<br />
کسی کو ندارد، همی بنگرد<br />
کنون، دستِ یازان  ز خوردن بکَش<br />
ببین، زین سپس خوردنِ  آبکش<br />
ز سرگین و زربفت دستار و خشت<br />
بسی گفت با سِفله  مردِ کِنشت <br />
درم داد ناپاکدل  را چهار<br />
بدو گفت کـ : این را تو سرمایه‌دار<br />
سزا نیست زین بیشتر مر تو را<br />
درم مردِ درویش  را، سر  تو را<br />
به ارزانیان  داد چیزی که بود<br />
خروشان، همی رفت مرد جهود</span></p>
<p style="padding-left: 30px;" dir="rtl" align="justify"><span style="font-size: medium;"> </span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://tkoodakan.net/%d8%a8%d9%87%d8%b1%d8%a7%d9%85-%da%af%d9%88%d8%b1-%d9%88-%d9%84%d9%86%d8%a8%da%a9-%d8%a2%d8%a8%da%a9%d8%b4/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>روز مادر مبارک باد</title>
		<link>http://tkoodakan.net/%d8%b1%d9%88%d8%b2-%d9%85%d8%a7%d8%af%d8%b1-%d9%85%d8%a8%d8%a7%d8%b1%da%a9-%d8%a8%d8%a7%d8%af</link>
		<comments>http://tkoodakan.net/%d8%b1%d9%88%d8%b2-%d9%85%d8%a7%d8%af%d8%b1-%d9%85%d8%a8%d8%a7%d8%b1%da%a9-%d8%a8%d8%a7%d8%af#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 11 May 2012 05:02:28 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مهری طهماسبی دهکردی</dc:creator>
				<category><![CDATA[مناسبت ها]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://tkoodakan.net/?p=972</guid>
		<description><![CDATA[مادر سلام سلام مادرم مادر مهربونم دلم میخواد همیشه کنار تو بمونم تو پاک و بیریایی عشق و امید مایی دلت پر از محبت تو خوب و باصفایی بهشت به  زیر پاته فرشته ی خدایی دوستت دارم مادرم قد تموم دنیا عزیزترین عزیزی برای ما بچه ها توی نگات همیشه محبتو می بینم از باغ [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<h5 style="text-align: center; padding-left: 30px;" dir="rtl"><em><span style="color: #003300;">مادر</span></em></h5>
<h5 style="text-align: center; padding-left: 30px;" dir="rtl"><em><span style="color: #003300;">سلام سلام مادرم</span></em></h5>
<h5 style="text-align: center; padding-left: 30px;" dir="rtl"><em><span style="color: #003300;">مادر مهربونم</span></em></h5>
<h5 style="text-align: center; padding-left: 30px;" dir="rtl"><em><span style="color: #003300;">دلم میخواد همیشه</span></em></h5>
<h5 style="text-align: center; padding-left: 30px;" dir="rtl"><em><span style="color: #003300;">کنار تو بمونم</span></em></h5>
<h5 style="text-align: center; padding-left: 30px;" dir="rtl"><em><span style="color: #003300;">تو پاک و بیریایی</span></em></h5>
<h5 style="text-align: center; padding-left: 30px;" dir="rtl"><em><span style="color: #003300;">عشق و امید مایی</span></em></h5>
<h5 style="text-align: center; padding-left: 30px;" dir="rtl"><em><span style="color: #003300;">دلت پر از محبت</span></em></h5>
<h5 style="text-align: center; padding-left: 30px;" dir="rtl"><em><span style="color: #003300;">تو خوب و باصفایی</span></em></h5>
<h5 style="text-align: center; padding-left: 30px;" dir="rtl"><em><span style="color: #003300;">بهشت به  زیر پاته</span></em></h5>
<h5 style="text-align: center; padding-left: 30px;" dir="rtl"><em><span style="color: #003300;">فرشته ی خدایی</span></em></h5>
<h5 style="text-align: center; padding-left: 30px;" dir="rtl"><em><span style="color: #003300;">دوستت دارم مادرم</span></em></h5>
<h5 style="text-align: center; padding-left: 30px;" dir="rtl"><em><span style="color: #003300;">قد تموم دنیا</span></em></h5>
<h5 style="text-align: center; padding-left: 30px;" dir="rtl"><em><span style="color: #003300;">عزیزترین عزیزی</span></em></h5>
<h5 style="text-align: center; padding-left: 30px;" dir="rtl"><em><span style="color: #003300;">برای ما بچه ها</span></em></h5>
<h5 style="text-align: center; padding-left: 30px;" dir="rtl"><em><span style="color: #003300;">توی نگات همیشه</span></em></h5>
<h5 style="text-align: center; padding-left: 30px;" dir="rtl"><em><span style="color: #003300;">محبتو می بینم</span></em></h5>
<h5 style="text-align: center; padding-left: 30px;" dir="rtl"><em><span style="color: #003300;">از باغ مهربونی</span></em></h5>
<h5 style="text-align: center; padding-left: 30px;" dir="rtl"><em><span style="color: #003300;">واست یه گل می چینم</span></em></h5>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://tkoodakan.net/%d8%b1%d9%88%d8%b2-%d9%85%d8%a7%d8%af%d8%b1-%d9%85%d8%a8%d8%a7%d8%b1%da%a9-%d8%a8%d8%a7%d8%af/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>4</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>جشن الفبا</title>
		<link>http://tkoodakan.net/%d8%ac%d8%b4%d9%86-%d8%a7%d9%84%d9%81%d8%a8%d8%a7</link>
		<comments>http://tkoodakan.net/%d8%ac%d8%b4%d9%86-%d8%a7%d9%84%d9%81%d8%a8%d8%a7#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 07 May 2012 18:05:11 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مهری طهماسبی دهکردی</dc:creator>
				<category><![CDATA[مناسبت ها]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://tkoodakan.net/?p=968</guid>
		<description><![CDATA[معلم خوب ما           یادم دادی الفبا                   گفتی که باش دانا                          دانا و هم توانا                              امروز شاد شادم                                    زیرا که باسوادم                                        آموخته ام الفبا                                              سی و دو حرف زیبا                                                    امروز می توانم                                                           کتاب ها را بخوانم                                                                 کودک دانا منم                                                                        خوب و توانا منم                                                                               به [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>معلم خوب ما<br />
          یادم دادی الفبا<br />
                  گفتی که باش دانا<br />
                         دانا و هم توانا<br />
                             امروز شاد شادم<br />
                                   زیرا که باسوادم<br />
                                       آموخته ام الفبا<br />
                                             سی و دو حرف زیبا<br />
                                                   امروز می توانم<br />
                                                          کتاب ها را بخوانم<br />
                                                                کودک دانا منم<br />
                                                                       خوب و توانا منم<br />
                                                                              به لطف آموزگار<br />
                                                                                  هشیار و بینا منم<br />
                                                                                          روز جشن الفبا<br />
                                                                                           مبارک است برما</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>&nbsp;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://tkoodakan.net/%d8%ac%d8%b4%d9%86-%d8%a7%d9%84%d9%81%d8%a8%d8%a7/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>اشاره به:ضرب المثلهای از خجالت آب شدن و درس را فوت آب بودن</title>
		<link>http://tkoodakan.net/%d8%a7%d8%b4%d8%a7%d8%b1%d9%87-%d8%a8%d9%87%d8%b6%d8%b1%d8%a8-%d8%a7%d9%84%d9%85%d8%ab%d9%84%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d8%ae%d8%ac%d8%a7%d9%84%d8%aa-%d8%a2%d8%a8-%d8%b4%d8%af%d9%86-%d9%88</link>
		<comments>http://tkoodakan.net/%d8%a7%d8%b4%d8%a7%d8%b1%d9%87-%d8%a8%d9%87%d8%b6%d8%b1%d8%a8-%d8%a7%d9%84%d9%85%d8%ab%d9%84%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d8%ae%d8%ac%d8%a7%d9%84%d8%aa-%d8%a2%d8%a8-%d8%b4%d8%af%d9%86-%d9%88#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 07 May 2012 04:32:29 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مهری طهماسبی دهکردی</dc:creator>
				<category><![CDATA[ضرب المثل]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://tkoodakan.net/?p=965</guid>
		<description><![CDATA[به نام خدا   اشاره به: ضرب المثلهای از خجالت آب شدن و درس را فوت آب بودن خواب می دیدم تو مدرسه حساب داریم با هندسه من پای تخته بودم درس را بلد نبودم عددها را رو تخته با گچ نوشته بودم تو حاصل ضربشون بدجوری مونده بودم معلمم گفت چرا بچه توگیج و [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p align="center">به نام خدا</p>
<p align="right"><a title="تخته سیاه" href="http://photo.kharchangzadeh.com/wp-content/themes/duotone-old/inc/thumb.php?image=/wp-content/uploads/norowz.jpg&amp;w=840" target="_blank"><img src="http://photo.kharchangzadeh.com/wp-content/themes/duotone-old/inc/thumb.php?image=/wp-content/uploads/norowz.jpg&amp;w=840" alt="" width="329" height="322" /></a></p>
<p align="right"> </p>
<p style="text-align: center;" align="right">اشاره به:</p>
<p style="text-align: center;" align="right">ضرب المثلهای از خجالت آب شدن و درس را فوت آب بودن</p>
<p style="text-align: center;" align="right">خواب می دیدم تو مدرسه</p>
<p style="text-align: center;" align="right">حساب داریم با هندسه</p>
<p style="text-align: center;" align="right">من پای تخته بودم</p>
<p style="text-align: center;" align="right">درس را بلد نبودم</p>
<p style="text-align: center;" align="right">عددها را رو تخته</p>
<p style="text-align: center;" align="right">با گچ نوشته بودم</p>
<p style="text-align: center;" align="right">تو حاصل ضربشون</p>
<p style="text-align: center;" align="right">بدجوری مونده بودم</p>
<p style="text-align: center;" align="right">معلمم گفت چرا</p>
<p style="text-align: center;" align="right">بچه توگیج و خوابی؟</p>
<p style="text-align: center;" align="right">گمون می کردم که تو</p>
<p style="text-align: center;" align="right">درست رو فوت آبی</p>
<p style="text-align: center;" align="right">من از خجالت شدم</p>
<p style="text-align: center;" align="right">یهو یه قطره ی اب</p>
<p style="text-align: center;" align="right">توی زمین  نرفتم</p>
<p style="text-align: center;" align="right">اما پریدم از خواب</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://tkoodakan.net/%d8%a7%d8%b4%d8%a7%d8%b1%d9%87-%d8%a8%d9%87%d8%b6%d8%b1%d8%a8-%d8%a7%d9%84%d9%85%d8%ab%d9%84%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d8%ae%d8%ac%d8%a7%d9%84%d8%aa-%d8%a2%d8%a8-%d8%b4%d8%af%d9%86-%d9%88/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>فرق دانا و نادان</title>
		<link>http://tkoodakan.net/%d9%81%d8%b1%d9%82-%d8%af%d8%a7%d9%86%d8%a7-%d9%88-%d9%86%d8%a7%d8%af%d8%a7%d9%86</link>
		<comments>http://tkoodakan.net/%d9%81%d8%b1%d9%82-%d8%af%d8%a7%d9%86%d8%a7-%d9%88-%d9%86%d8%a7%d8%af%d8%a7%d9%86#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 06 May 2012 18:37:40 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مهری طهماسبی دهکردی</dc:creator>
				<category><![CDATA[متفرقه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://tkoodakan.net/?p=960</guid>
		<description><![CDATA[به نام خدا روزی حضرت عیسی(ع) با گروهی از یارانش سخن می گفت. یکی از یارانش به او گفت:« ای پیامبر بزرگوار، شما به اذن خدای متعال قادرید مردگان را زنده کنید و بیماران را شفا دهید و کورها را بینا سازید. شما افرادی را شفا داده اید که به  بیماریهای لاعلاجی مثل جذام مبتلا [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div id="pbody">
<p dir="rtl" align="center"><span style="font-size: medium;">به نام خدا</span></p>
<p dir="rtl" align="justify"><span style="font-size: medium;">روزی حضرت عیسی(ع) با گروهی از یارانش سخن می گفت. یکی از یارانش به او گفت:« ای پیامبر بزرگوار، شما به اذن خدای متعال قادرید مردگان را زنده کنید و بیماران را شفا دهید و کورها را بینا سازید. شما افرادی را شفا داده اید که به  بیماریهای لاعلاجی مثل جذام مبتلا بوده اند.افراد فلج و زمینگیر را شفا داده اید به  طوری که از بستر بیماری برخاسته اند و توانسته اند روی پای خود بایستند و راه  بروند. آیا مرضی هم هست که نتوانسته باشید شفا دهید؟ </span></p>
<p dir="rtl" align="justify"><span style="font-size: medium;"><a title="حضرت عیسی(ع)" href="http://www.jamnews.ir/Images/News/Smal_Pic/9-12-1390/IMAGE634660695582301507.jpg" target="_blank"><img class="aligncenter" src="http://www.jamnews.ir/Images/News/Smal_Pic/9-12-1390/IMAGE634660695582301507.jpg" alt="" width="337" height="263" /></a></span></p>
<p dir="rtl" align="justify"> </p>
<p dir="rtl" align="justify"> </p>
<p dir="rtl" align="justify"><span style="font-size: medium;"><span id="more-960"></span>حضرت عیسی پاسخ داد:«آری من نتوانستم  آدم های احمق را شفا دهم وبرای درمان آنها  کاری بکنم.آن شخص گفت:« مگر حماقت هم بیماری است؟اگر بیماری است آدم احمق چه نشانه هایی دارد؟»</span></p>
<p dir="rtl" align="justify"><span style="font-size: medium;">حضرت عیسی در جواب گفتند:« فرد احمق  از خود راضی و خود پسند است؛ نظریـّه ی خود و رفتار خود را بالاتر از نظریّه و رفتار دیگران می داند. او همواره خود را حق به جانب می داند، وهیچگاه خود را ناحق جلوه نمی دهد؛ چنین فردی احمق است و تا این حالت را دارد ،چاره ای برای درمان او نیست.</span></p>
<p dir="rtl" align="justify"><span style="font-size: medium;">پیامبر گرامی اسلام نیز درباره ی افراد احمق و نادان فرموده اند:</span></p>
<p dir="rtl" align="justify"><span style="font-size: medium;">« زیرکترین زیرکها ، کسی است که با تقوی تر است و احمق ترین احمقها ، کسی است که فاجر (فاسق و بی تقوی) است.»</span></p>
<p dir="rtl" align="justify"><span style="font-size: medium;">ایشان همچنین فرموده اند:« : زیرکترین انسانها ، کسی است که خودش در دنیا به حساب اعمالش رسیدگی کند و به فکر آخـرتش باشد، و احمقترین انسانها کسی است که پـیرو خـواسته های (نامشروع) دلش باشد و در عین حال ، از خدا توقع امان از عذاب ، داشته باشد.»</span></p>
<p dir="rtl" align="justify"><span style="font-size: medium;">حضرت علی (ع) در توصیف آدم احمق فرموده اند:« احمق ، از کارهای خـوب و بجـا و زیبا غفلت می کند و آن را ترک می کند ، از جـهل و نادانی بیرون نمی رود ، دروغ می گوید ، نمی فهمد ، و اگر بفهمد ، نمی پذیرد و تسلیم حق نمی شود .»</span></p>
<p dir="rtl" align="justify"><span style="font-size: medium;">سخنی دیگر از حضرت علی (ع) درباره ی حماقت:« توقع بهشت رفتن ، بدون انجـام اعمال صالح ، حماقت است.» </span></p>
<p dir="rtl" align="justify"><span style="font-size: medium;"> و بازهم  امیرالمؤمنین (علیه السلام)  فرموده اند :« کسی که خـود را عاقل ترین مردم بداند ، احمقترین مردم است.»</span></p>
<p dir="rtl" align="justify"><span style="font-size: medium;">«کسی که بدون نیکی کردن ، طالب تشکر دیگران است وکار بد می کند و توقع پاداش کار خوب دارد ، احمقترین مردم است.»</span></p>
<p dir="rtl" align="justify"><span style="font-size: medium;">« کسی که کار بدی را خودش انجام می دهد ودر عین حال ، دیگران را به خاطر آن کار سرزنش می کند ، احمقترین مردم است.» </span></p>
<p dir="rtl" align="justify"><span style="font-size: medium;">    امام باقر علیه السلام فرمودند : «پدرم مرا نصیحت فرمود که با احمق رفاقت نکن . چون دوست احمق می خواهد سود برساند ، ولی بجای آن ، ضرر می زند.»</span></p>
<p dir="rtl" align="justify"><span style="font-size: medium;"> </span></p>
<p dir="rtl" align="justify"><span style="font-size: medium;">خوب حالا که همه اش از حماقت و احمق ها گفتیم، خوبست ببینیم افراد عاقل و دانا چه نشانه هایی دارند؟</span></p>
<p dir="rtl" align="justify"><span style="font-size: medium;">مردم دانا کسانی هستند که از عقل و شعور خود درست استفاده می کنند. معنای خوب و بد را می فهمند و از بدی ها دوری می کنند و مراقب کارهایشان  هستند تا مبادا اشتباه کنند.قرآن کریم درمورد آنها فرموده است:« أفَمَنْ یَعْلَمُ أَنَّما أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ الْحَقُّ کَمَنْ هُوَ أَعْمی إِنَّما یَتَذَکَّرُ أُولُوا الْأَلْبابِ .</span></p>
<p dir="rtl" align="justify"><span style="font-size: medium;">    آیا کسی که می داند که آنچه بر تو نازل شده ، حق است ، مثل کسی است که کور است (و نمی فهمد) ، قطـعاً این صاحبان عقل هستند که می فهمند . </span></p>
<p dir="rtl" align="justify"><span style="font-size: medium;">سوره رعد آیه ۱۹</span></p>
<p dir="rtl" align="justify"><span style="font-size: medium;">الذینَ یُوفُونَ بِعَهْدِ اللَّهِ وَلا یَنْقُضُونَ الْمیثاق . </span></p>
<p dir="rtl" align="justify"><span style="font-size: medium;">    صاحبان عقل ، کسانی هستند که به عهد بندگی که با خدا بستند وفا می کنند و پیمان شکنی نمی کنند . </span></p>
<p dir="rtl" align="justify"><span style="font-size: medium;">سوره رعد آیه ۲۰</span></p>
<p dir="rtl" align="justify"><span style="font-size: medium;">وَ الَّذینَ یَصِلُونَ ما أَمَرَ اللَّهُ بِهِ أَنْ یُوصَلَ وَیَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ وَیَخافُونَ سُوءَ الْحِساب .</span></p>
<p dir="rtl" align="justify"><span style="font-size: medium;">    هرآنچه خـدا دستور داده رعایت می کنند و از خداوند حیا می کنند و از اینکه در نزد او بد حساب پس بدهند ، می ترسند (کاملا مراقب اعمالشان هستند)</span></p>
<p dir="rtl" align="justify"><span style="font-size: medium;">سوره رعد آیه ۲۱</span></p>
<p dir="rtl" align="justify"><span style="font-size: medium;">وَ الَّذینَ صَبَرُوا ابْتِغاءَ وَجْهِ رَبِّهِمْ وَأَقامُوا الصَّلاةَ وَأَنْفَقُوا مِمَّا رَزَقْناهُمْ سِرًّا وَعَلانِیَةً وَ یَدْرَؤُنَ بِالْحَسَنَةِ السَّیِّئَة .</span></p>
<p dir="rtl" align="justify"><span style="font-size: medium;">    کسانی که به خـاطـر جـلب رضای پـروردگارشان ، مشکلات را در مسیر اطاعت او تحمل می کنند و از آنچه به آنها روزی داده شده ، در راه رضای او انفاق می کنند و بدی دیگران را باخوبی ، پاسخ می دهند . </span></p>
<p dir="rtl" align="justify"><span style="font-size: medium;">سوره رعد آیه ۲۲</span></p>
<p dir="rtl" align="justify"><span style="font-size: medium;">ودر تجلیل و بیان پاداششان می فرماید:</span></p>
<p dir="rtl" align="justify"><span style="font-size: medium;">    أُولئِکَ لَهُمْ عُقْبَی الدَّار .</span></p>
<p dir="rtl" align="justify"><span style="font-size: medium;">    برای اینان است پاداش خوب آخرت . </span></p>
<p dir="rtl" align="justify"><span style="font-size: medium;">سوره رعد آیه ۲۲</span></p>
<p dir="rtl" align="justify"><span style="font-size: medium;">    جـَنَّاتُ عَدْنٍ یَدْخـُلُونَها وَمَنْ صَلَحَ مِنْ آبائِهِمْ وَأَزْواجِهِمْ وَذُرِّیَّاتِهِمْ وَالْمَلائِکَةُ یَدْخُلُونَ عَلَیْهِمْ مِنْ کُلِّ بابٍ سَلامٌ عَلَیْکُمْ بِما صَبَرْتُمْ فَنِعْمَ عُقْبَی الدَّارِ </span></p>
<p dir="rtl" align="justify"><span style="font-size: medium;">    خودشان و صالحین از پدران و همسران و فرزندانشان به باغهای بهشتی وارد می شوند . و فرشتگان خدا ، سلام کنان و خوش آمدگویان بر ایشان وارد می شوند . </span></p>
<p dir="rtl" align="justify"><span style="font-size: medium;">سوره رعد آیه ۲۳ و ۲۴</span></p>
<p dir="rtl" align="justify"><span style="font-size: medium;">عاقل ، در مورد هدف از خلقت خودش و آسمانها و زمین فکر می کند :</span></p>
<p dir="rtl" align="justify"><span style="font-size: medium;">الَّذینَ یَذْکُرُونَ اللَّهَ قِیاماً وَقُعُوداً وَعَلی جُنُوبِهِمْ وَیَتَفَکَّرُونَ فی خَلْقِ السَّماواتِ وَالْأَرْضِ رَبَّنا ما خَلَقْتَ هذا باطِلاً سُبْحانَکَ فَقِنا عَذابَ النَّار . </span></p>
<p dir="rtl" align="justify"><span style="font-size: medium;">    صاحبان عقل ، آنانند که در همه حال به یاد خدایند و درباره آفرینش آسمانها و زمین می اندیشند و عرضه می دارند ، پروردگارا تو اینها را بیهوده نیافریدی . از هر نقصی پاک و منزهی . پس ما را ازعذاب جهنم حفظ فرما . </span></p>
<p dir="rtl" align="justify"><span style="font-size: medium;">سوره آل عمران آیه ۱۹۱</span></p>
<p dir="rtl" align="justify"><span style="font-size: medium;"> </span><span style="font-size: medium;"> </span><span style="font-size: medium;">این مبحث را با سخنی از حضرت علی علیه السلام به  پایان می برم:</span></p>
<p dir="rtl" align="justify"><span style="font-size: medium;">« انسانها سه دسته اند ، ۱ ـ عاقل ۲ ـ احمق ۳ ـ فاجر</span></p>
<p dir="rtl" align="justify"><span style="font-size: medium;">۱ ـ عاقل ، در زندگی ، متدین ، صبور واهل فکر و نظر است . تا لازم نشود حرف نمی زند و وقتی حرف می زند ، حرف درست می زند و تحمل شنیدن را دارد و راست می گوید و وقتی کسی به او اعتماد می کند ، به او وفا می کند.<br />
۲ ـ احمق ، از کارهای خـوب و بجـا و زیبا غفلت می کند و آن را ترک می کند ، از جـهل و نادانی بیرون نمی رود ، دروغ می گوید ، نمی فهمد ، و اگر بفهمد ، نمی پذیرد و تسلیم حق نمی شود .<br />
-۳ فاجر، قابل اعتماد نیست، اگر بتواند خیانت می کند،و خیر خواه تو نیست . </span></p>
<p dir="rtl" align="justify"><span style="font-size: medium;">****************************</span></p>
<p dir="rtl" align="justify"><span style="font-size: medium;">منبع: </span><a href="http://www.downloadbook.org/maasumin/np/hemaghat.htm"><span style="font-size: medium;">http://www.downloadbook.org/maasumin/np/hemaghat.htm</span></a></p>
<p dir="rtl" align="justify"><span style="font-size: medium;"> </span></p>
<div id="postdesc"> </div>
</div>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://tkoodakan.net/%d9%81%d8%b1%d9%82-%d8%af%d8%a7%d9%86%d8%a7-%d9%88-%d9%86%d8%a7%d8%af%d8%a7%d9%86/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>

