لیلی و مجنون

نوشته شده بوسیله : مهری طهماسبی دهکردی در ساعت ۶:۲۹ ب.ظ | تاریخ : ۱۷ اردیبهشت ۱۳۹۱

لیلی و مجنون

نمی دانم قصه ی لیلی و مجنون  را شنیده اید یا نه. این قصه بسیار معروف  است و بیشتر مردم آن را خوانده یا شنیده اند و ضرب المثلهایی نیز براساس آن ساخته اند.لیلی زنی از قبیله ی بنی عامر عرب بود که مردی به نام قیس عاشق او شد . این عشق ، قیس را انگشت نمای خاص و عام کرد. قیس از عشق لیلی ،واله و دیوانه شد و مردم به جای نام اصلیش،او را مجنون نامیدند. مجنون یعنی شخصی که دارای جنون وشیفتگی و دیوانگی است.نظامی گنجوی این داستان را در قالب مثنوی در ۴۵۰۰بیت به نظم کشیده است.مثنوی لیلی و مجنون  با این ابیات آغاز می شود:

ای نام تو بهترین سرآغاز      بی نام تو نامه کی کنم باز

ای یاد تو مونس روانم          جز نام تو نیست بر زبانم

ای کار گشای هرچه هستند    نام تو کلید هرچه بستند

………………

 قبل از او نیز این داستان به روایات مختلف نقل شده است.حافظ هم در اشعارش به این داستان اشاراتی کرده است ، مثل این بیت:

در ره منزل لیلی که خطرهاست  درآن      شرط اول قدم آنست که مجنون باشی

ادامه مطلب را بخوانید : »



تحت دسته : متفرقه

آخرین آرزو

نوشته شده بوسیله : مهری طهماسبی دهکردی در ساعت ۶:۲۵ ب.ظ | تاریخ : ۱۷ اردیبهشت ۱۳۹۱

یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچکس نبود

در یک شهر بزرگ ، پیرزنی تنها در یک خانه ی کوچک زندگی می کرد. او شبها تشکش را کنار پنجره پهن می کرد و می خوابید. می خواست از پنجره آسمان راببیند، اما آسمان شهر پراز دود و غبار بود و ستاره ها دیده نمی شدند. یک شب پیرزن به یاد روزهای کودکیش افتاد که  شبهای تابستان با خانواده اش روی پشت بام می خوابیدند و ستاره ها را می دیدند و می شمردند. آرزو کرد ای کاش می توانست یکبار دیگر ستاره ها و پرکشیدن شهابها را ببیند.

 دلش تنگ شد و آه بلندی کشید. شهاب کوچکی که از خانه اش فرار کرده بود و می رفت تا در گوشه ای از آسمان خاموش شود، آه او را شنید .ایستاد تا ببیند چه کسی آه می کشد. پیرزن را دید که چشمهای کم فروغش را به آسمان دوخته و در حسرت دیدار ستاره ها آه می کشد. شهاب کوچولو دلش به حال پیرزن سوخت و به فکر افتاد که قبل از خاموش شدنش پیرزن را خوشحال کند. او کنار پنجره رفت و توی اتاق پیرزن سرک کشید. پیرزن با دیدن او جیغ کوتاهی کشید. آخر باورش نمی شد که از میان آن همه دود و غبار بتواند چنین شهاب زیبایی را ببیند. شهاب کوچولو چندبار دور خودش چرخید و بعد به آرامی پر کشید و به سوی آسمان رفت و خاموش شد. پیرزن چند لحظه بهت زده سرجایش بی حرکت ماند. هنوز هم باور نمی کرد که که شهابی را اینقدر از نزدیک دیده باشد. او زیر لب گفت:« خدایا برای همه چیز از تو سپاسگزارم . از این که تا این لحظه چشمانم را بینایی دادی تا زیباترین مناظر را ببینم، شکرگزارم. من دیگر آرزویی ندارم.» آنوقت  چشمانش را بست و برای همیشه به خواب رفت.

 



تحت دسته : داستان نوجوان

کودک دانا

نوشته شده بوسیله : مهری طهماسبی دهکردی در ساعت ۶:۲۲ ب.ظ | تاریخ : ۱۷ اردیبهشت ۱۳۹۱

یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچکس نبود

سالها پیش در شهر بغداد، بازرگان جوانی زندگی می کرد به نام علی که سرمایه  ی متوسطی داشت . او مردی مسلمان و باایمان بود و خیلی دلش می خواست به زیارت خانه ی خدا برود؛ ولی کار زیاد باعث شده بود که هرسال رفتن به حج را به سال بعد موکول کند.

او سه شب پشت سرهم خواب دید که صدایی به او می گوید : علی ، امسال با کاروانی که به مکه می رود، به زیارت خانه ی خدا برو. این خوابها علی را به فکر فروبرد و او خودش را آماده کرد تا به مکه مشرف شود. علی زن و فرزند نداشت. برای همین خانه اش را اجاره داد و بیشتر اجناسی را که داشت ، فروخت و مقداری را برداشت تا در مکه بفروشد و هزار سکه ی طلای پس اندازش را هم در کوزه ای ریخت و روی کوزه را با زیتون پوشاند و آنرا به دوستش مالک  داد تا برایش نگه دارد. مالک کوزه را در زیرزمین گذاشت و گفت : هروقت برگردی می توانی از همین جا کوزه ی زیتونت را برداری.

 

ادامه مطلب را بخوانید : »



تحت دسته : داستان نوجوان

شهررنگین کمان

نوشته شده بوسیله : مهری طهماسبی دهکردی در ساعت ۶:۱۷ ب.ظ | تاریخ : ۱۷ اردیبهشت ۱۳۹۱

یکی بود یکی نبودغیر از خدا هیچکس نبود

در زمانهای قدیم، در گوشه ای از این دنیا شهری بود که مردمش در کار و صنعت بسیار موفق بودند و کارهایشان را به وسیله ی انواع ماشینها انجام می دادند. این مردم پرکار و جدی ، برای کار و تلاش اهمیت خاصی قائل بودند، برای همین در این شهر هیچ انسانی بیکار نبود. هرکس به اندازه ی تواناییش کار می کرد. عده ای در کارخانه ها وعده ای در مزارع  کار می کردند تا رفاه و آسایش را برای همه به ارمغان بیاورند. مادرها بچه های کوچکشان را به مهدهایی می سپردند که دایه هایی دلسوزتر از مادران، در آنها  از بچه ها مراقبت می کردند. بچه ها شیرخشکهایی را که به دست دایه ها در بطری های تمیز و عاری از میکروب ریخته می شد، با اشتهای کامل می خوردند و روزبروز تپل تر میشدند. اما پدرها و مادرها فرصتی برای دیدن بچه ها و بازی با آنها و مشاهده ی رشد خوبشان نداشتند ؛ زیرا آنها همه کارگرانی جدی و پرکار بودند و آنچه اهمیت داشت، تولید وسایلی برای رفاه و آسایش همنوعانشان بود نه چیزی دیگر…

ادامه مطلب را بخوانید : »



تحت دسته : داستان نوجوان

چشم زخم

نوشته شده بوسیله : مهری طهماسبی دهکردی در ساعت ۶:۱۴ ب.ظ | تاریخ : ۱۷ اردیبهشت ۱۳۹۱

یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچ کس نبود

سالها پیش زن و مردی در روستایی زندگی می کردند که چند تا گاو داشتند و با فروش شیر گاوها ، پول خوبی به دست می آوردند. اسم مرد مشهدی حسین بود و زن او، سرونازخاتون نام داشت.

آنها سه پسر و سه دختر داشتند که همه ی آنها در کارها به پدر و مادرشان کمک می کردند. دخترها قالیمی بافتند و شیر گاوها را می دوشیدند ، پسرها هم روی زمین کشاورزی کار می کردند و روی هم رفته وضع مالیشان بد نبود.

روزی یکی از گاوهای شیرده بیمار شد و شیرش روزبه روز کمتر می شد. سرونازخاتون خیلی نگران شد. به مشهدی حسین گفت:« انگار گاومان را چشم زده اند . چند روز است که غذا نمی خورد و شیرش هم کم شده، باید فکری بکنیم.»

 

 

ادامه مطلب را بخوانید : »



تحت دسته : داستان نوجوان

دوستی خاله خرسه

نوشته شده بوسیله : مهری طهماسبی دهکردی در ساعت ۶:۱۱ ب.ظ | تاریخ : ۱۷ اردیبهشت ۱۳۹۱

دوستی خاله خرسه

 

( با نگاهی به مثنوی مولوی)

مادر در آشپزخانه غذا می پخت و سارا در اتاق با خواهر کوچکش ستاره، بازی می کرد. ستاره چهار دست و پا دور اتاق می گشت و هرچیزی را که می دید، در دهانش می گذاشت. سارا یک تکه نان به ستاره داد تا بخورد و اسباب بازیها و چیزهای دیگر را به دهان نبرد. ستاره نان را درهانش گذاشت و با لثه های بی دندانش ، آن را جوید و خواست  ببلعد که نان در گلویش گیر کرد و به سرفه افتاد. طوری سرفه می کرد که نزدیک بود خفه شود. مادر از آشپزخانه بیرون دوید سارا، ستاره را بغل کرد و با دست به پشتش زد تا نان را از گلویش خارج کند. مادر هم با عجله تکه های نان را از دهان ستاره بیرون کشید و به سارا گفت:« زود باش یک لیوان آب بیاور.»سارا آب آورد و مادر کمی آب به ستاره خوراند. حال ستاره کم کم جا آمد و توانست راحت نفس بکشد اما ترسیده بود و گریه می کرد. مادر او را نوازش کرد و ستاره آرام شد. مادر به سارا گفت:« چرا به بچه نان دادی؟ او که دندان ندارد تا نان بخورد. ممکن بود خفه شود.» سارا که خیلی ناراحت شده بود گفت:« من می خواستم او چیز دیگری را به دهان نبرد. می خواستم سرش با نان گرم شود .» مادر خندید و گفت:« دخترم ، تو می خواستی به خواهرت محبت کنی اما این محبت تو به دوستی خاله خرسه شبیه است.» سارا که به قصه ها علاقه ی زیادی داشت، فوراً پرسید:« دوستی خاله خرسه یعنی چه؟ این هم یک قصه است؟»

ادامه مطلب را بخوانید : »



تحت دسته : داستان نوجوان

عروسی پر سروصدا

نوشته شده بوسیله : مهری طهماسبی دهکردی در ساعت ۶:۰۷ ب.ظ | تاریخ : ۱۷ اردیبهشت ۱۳۹۱

به نام خدا

عروسی پر سروصدا

آن روز نسرین خیلی خوشحال بود. لباس قشنگی را که تازه خریده بود به تن کرد ، موهایش را شانه زد و مانتوی مهمانیش را روی آن پوشیدو همراه پدر و مادر و برادرش مجید،به طرف سالن برگزاری جشن عروسی رفتند.همه ی آنها بهترین لباسهایشان را پوشیده بودند. نسرین خیلی خوشحال بود . مطمئن بودکه جشن عروسی دخترخاله اعظم خیلی باشکوه و به یادماندنی خواهد بود.

 

  ادامه مطلب را بخوانید : »



تحت دسته : داستان نوجوان

پند خردمندان

نوشته شده بوسیله : مهری طهماسبی دهکردی در ساعت ۶:۰۳ ب.ظ | تاریخ : ۱۷ اردیبهشت ۱۳۹۱

ساناز درکلاس اول راهنمایی درس می خواند. پدر و مادرش هردو کارمند بودند و صبح ها ساعت هفت سرِکار می رفتند وعصرها حدود ساعت چهار برمی گشتند.ساناز هم صبح به مدرسه می رفت وساعت یک بعدازظهر به خانه می آمد.ناهارش را از توی یخچال برمی داشت و گرم می کرد و می خورد و تا برگشتن پدر ومادرش تنها بود.او یک برادر داشت که دانشجو بود و از اول پاییز برای تحصیل به شهر دیگری رفته بود؛برای همین ساناز خیلی احساس تنهایی می کرد.

مدرسه

ادامه مطلب را بخوانید : »



تحت دسته : داستان نوجوان

برق سکه ها

نوشته شده بوسیله : مهری طهماسبی دهکردی در ساعت ۶:۰۱ ب.ظ | تاریخ : ۱۷ اردیبهشت ۱۳۹۱

روزهای آخر اسفندماه برای مجتبی، رفتگر ساده و زحمتکش محله روزهای پرالتهابی بود.خیلی دلش می خواست برای همسر و بچه هایش کفش و لباس نو و شیک و قشنگ بخرد؛اما عیالوار و اجاره نشین بود و نمی توانست به تمام خواسته های اهل و عیال عمل نماید.

بعضی از مردم به او انعام می دادند و هر وقت او را در حال جمع کردن زباله ها
می دیدند،خداقوت و خسته نباشید،می گفتند؛ بعضی از آنها هم بی تفاوت از کنارش
می گذشتند،شاید کارش را انجام وظیفه می دانستند.مجتبی مردی نبود که برای گرفتن انعام به کسی رو بزند؛اما اگر کسی چیزی به او می داد،دستش را رد نمی کرد.

ادامه مطلب را بخوانید : »



تحت دسته : داستان نوجوان

پیرزن و کلاغ

نوشته شده بوسیله : مهری طهماسبی دهکردی در ساعت ۴:۰۹ ق.ظ | تاریخ : ۱۷ اردیبهشت ۱۳۹۱

یکی بود یکی نبود،غیر از خدا هیچ کس نبود.

یک روز کلاغ خسته ای به خانه ی پیرزنی رفت تا در کنار باغچه ی کوچک او بنشیند و خستگی در کند.در باغچه سبزی خوردن کاشته بودند.کلاغ هوس کرد چند تا تربچه از زیر خاک بیرون بکشد و بخورد. او سرگرم نوک زدن به خاکها بود که پیرزن از اتاقش بیرون آمد و او را دید.پیرزن وقتی متوجه شد که کلاغ دارد خاکهای باغچه را زیر و رو می کند،عصبانی شد و لنگه کفشی را به طرفش پرتاب کرد.

لنگه کفش به بال کلاغ خورد و چندتا از پرهایش ریخت. کلاغ که بااین کار پیرزن حسابی ترسیده بود، با وحشت به هوا پرید و روی پشت بام نشست. پیرزن هم به کنار باغچه اش آمد و همین که دید آسیبی به باغچه اش نرسیده خوشحال شد و نفس راحتی کشید.بعد هم به کلاغ که لب بام نشسته بود ، گفت: « این دفعه ی آخرت باشد که به باغچه ی من چپ نگاه می کنی. این دفعه فقط چندتا از پرهایت را از دست دادی، اما دفعه ی بعد سرت را هم از دست خواهی داد.»

کلاغ که کمی آرام شده بود، قار قاری کرد و گفت:«ای پیرزن، من که کار بدی نکردم.گرسنه بودم و هوس کردم که یک تربچه ی کوچولو بخورم.داشتم به خاکهای باغچه نوک می زدم که تو غافلگیرم کردی و زدی پرهایم را ریختی.»

پیرزن جواب داد :«من دوست ندارم کسی بی اجازه به باغچه ی من دست بزند و تو این کار را کردی. برای همین من ناراحت شدم و لنگه کفش برایت پرت کردم.»

کلاغ سرش را پایین انداخت و گفت:«ای پیرزن مهربان مرا ببخش. قول می دهم که دیگر از این کارها نکنم و به چیزی که مال من نیست،بی اجازه دست نزنم.»

پیرزن گفت:«من هم ترا می بخشم و به یک عصرانه دعوتت می کنم. بیا پایین تا به تو یک غذای خوشمزه بدهم.»

کلاغ با خوشحالی قار قار کرد و دوباره به کنار باغچه پرید و ساکت و آرام منتظر پیرزن ماند.

پیرزن کمی نان و پنیر و سبزی آورد و به کلاغ داد.کلاغ غذایش را خورد و از پیرزن تشکر کرد و به خانه اش برگشت.  



تحت دسته : داستان کودک